مشغول بودم تا نزديك به آفتاب ، [ به ] منزل آمده .
چون اين شبها كه مىروم ، درب خانه را قفل مىكنم ، زيرا كه آقايان خوابند ، شايد كسى « دستبردى » بزند .
بالجمله ، آقايان [ را ] با زحمتى بيدار كردم . بالاخره به « عبد الكريم » بد گفتم . بارى ، چاى روبهراه كردم . جاى « مفرح السلطنه » را در « حرم » و منزل را همهجا ، حتّى « پشهبند » خالى كردم و در حقّش دعا كردم .
ساعت 2 از دسته [ گذشته ] ، « آقابزرگ » و « آقا سيد حسين » آمدند . چاى خورده ، متفقا رفتيم به خانهء برادران « آقا سيد محمد » ، همشيرهزادهء « عماد العلماء » . به پسرش قدرى پول دادم .
از آنجا آمديم [ و ] 4 دستمال ابريشمى خريديم . « آقا سيد حسين » اصرار كرد با اين كه ديروز حمام رفتهايد ، بايد برويم حمام ، غسل جمعه ؛ و حنا به ريش ببندى .
امتثال كرده ، حمام بسيار خوبى رفتيم . فرستاديم آقاى « مصطفى خان » هم آمد ، حنائى بسته ، « هندوانه » در حمام خورده ، غسلى كرده ، اول ظهر بيرون آمده [ و ] لباس پوشيده ، به « حرم » رفتيم .
« آقا سيد حسين » ، گريخت [ و ] رفت [ به ] منزل « آقابزرگ » .
آقاى « مصطفى خان » را با خود به « حرم » آورده ، « زيارت جامعه » و نماز ظهر و عصر را در « حرم » موفق شده ، ساعت 4 به غروب ، [ به ] منزل آمديم . غذائى صرف [ كرده ] ، « آقابزرگ » رفتند . آقاى « مصطفى خان » تا عصر بودند .
يك ساعت و نيم به غروب ، « آقا سيد حسين » آمدند . همگى متفقا به خانهء « آقا ميرزا ابراهيم » روضه رفته ، « دعاى سمات » را همانجا خوانده ، به مرحوم « امير » دعا كرده ، از آنجا به « حرم » مشرف [ شده ] ، ساعت 2 به « حرم حضرت ابا الفضل » مشرف [ گرديده ] ، ساعت 3 [ به ] منزل آمدم .
امشب اين آشپز را جواب دادهايم [ و ] باز ، خدمت طبخ كردن « عبد الكريم » است .
غذاى خوبى درست كرده ، جاى « مفرح السلطنه » بسيار خالى بود . صرف شده ، ساعت 4 خوابيديم . « 1 »
امروز ، « حاجى معتمد » باز تب كرده است .
عبد الكريم خان ، ليره . . .
هامش
( 1 ) . در اصل : خوابيد