سهشنبه ، دهم [ صفر المظفر 1306 ه . ق . ]
خداوند بىنياز ، سببى براى نيازمند ساخت .
« حاجى عزيز اصفهانى » به ملاقات آمد و گفت : « كشتى براى حركت [ به ] « بمبئى » موجود است و من براى تجارت به آن صوب مىروم ، و هرقدر تنخواه لازم باشد ، به قرض مىدهم ، مشروط كه خود هم همراه بيايى » .
مبلغى كه لازم بود ، گرفته ، و براى لوازم راه تداركى تحصيل [ شد ] .
در آنحال ، درويشى رسيد ، كه : « تو را چه خيال در سر است و هوايى در نظر ؟ و من خوش دارم [ كه ] با تو باشم و قدمى به صدق مىپيمايم . از چه طريق اراده دارى ؟
بعضى گويند به سمت « بغداد » عزيمت دارى ، و جمعى برآنند [ كه ] تذكرهء اقامت « مصر » گرفته و برخى را عقيده آنكه [ به ] « هندوستان » مىروى ؟ »
گفتم : اى درويش بىخويش ، هركس را هوسى در سروكارى در پيش . مدّتها است هوا و هوس را از سر گسسته ؛ اين دانم كه نمىدانم . »
از سخنم انديشيد كه مقصود ، طفره از آمدن او بوده [ است ] .
گفت : « استر ذهابك » ؛ حكمتش ظاهر ، ولى پوشيدن از يار شاطر ، بار خاطر است . »
ديدم رنجيده و افسرده گرديده [ است ] .
[ بيت ]
حالِ دلِ مرغانِ گرفتار ، چه داند * مُرغى كه نيفتاده همه عُمر به دامى
گفتمش : « رفقت و صحبت با مثل شما را هماره طالب و راغب بوده و هستم ؛ امّا « بغداد » ، همان است كه ديدى و شنيدى ، و تذكرهء اقامت « مصر » ى را زمان ورود به خاك « مصر » ، سركار « حاجى نجف على خان » ، جنرال قونسل ، محض ترفيه عبور و مرور لطف نمود ، كه اگر در عود به « مصر » ضرورتى داعى شود ، ارائه نمايد و حاصلى بخشد ، و الّا تذكرهء اقامت در دنيا ندادهاند ، تا چه رسد اقامت [ در ] « مصر » ، با « فرعون » ، كه « اليس لى ملك مصر » « 1 » مىگفت جز داستان چه باقى [ است ] و از « يوسف » غير از « اسف » چه مانده [ است ] ، ولى رفتن به « هندوستان » ، براى همراهى آن دوستان ضرورتى دارد ، كه :
[ مصراع ]
به خال هندويش بخشم « سمرقند » و « بخارا » را .
هامش
( 1 ) . سوره زخرف - آيه 51 .