تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى ) — صفحة 237

مساهمون:

ص٢٣٧
« اللّهم انّى اسئلك برحمتك الّتى وسعت كل شىء » . [ بيت ]
دريا به وجود خويش موجى دارد * خس پندارد كه اين كشاكش با اوست
ظريفى در اين ميانه به بحثى پرداخت و ما را از « دريا » به « ساحل » انداخت ، كه چرا « نصيب » به كسر يا به سكون نگفتى و به ضمه و « واو » خواندى ؟ دريغا ، چه گويم كه صحرائى نمىداند زبان اهل دريا را . گفتم : « المعنى مقصود بالذّات و اللّفظ كاشف عنه » . واضح‌تر آن‌كه طبع سليم مىداند [ كه ] در مقام بخشش بگويند : فلانى كلاه احمد به محمود مىدهد ، ملايم نيايد ، بنابراين دو قرائت مشهور و مستلزم به همين معنى خواهد بود ، و اگر مصراع اول ، مقام بخشندگى حق نبود و قدرت او جلّ برهانه و مقهوريت اشياء را مىفرمود ، آن دو مناسب مىنمود ، ولى چون ظاهرا مراد « رحمت واسعهء حضرت رحمان » است ، « الّتى احاطت بالسّموات و الارضين و ما بينهن و ما فوقهنّ » با « واو » مناسب است . « هذا اخبر ما عندنا و المعنى فى بطن الشاعر » .

يك‌شنبه ، هشتم [ صفر المظفر 1306 ه . ق . ]

« حاجى سيد محمد » ، كه در « سعيدآباد سيرجان » ، موطن و مسكن اوست ، تاجى و جامى و « افيونى » به ارمغان آورده ، و اين « رباعى » به دور تاج ، « سوزن » زده بود :
در مملكت بقا ، شهنشاه على است * تاج سر عارفان آگاه على است در وصف على ، تحيّر جمله عقول * زان است كه سر ذات اللّه على است
گفتم : « آيهء تاج ، دليل بىاعوجاجى دارد ، ولى علامت افيون و جام چيست ؟ » اين كلمات را از « مظفر على » - عليه الرحمة - خواند : « الافيون دواء للجنون و شفاء للغيون افلا تبصرون » ، و از « لسان الغيب » شاهد آورد :
ساقى بنواز ، باده برافروز جام ما * گفتم سبب زحمت كشيدن چه بود
و اين ضعيف را از كجا دانستى كه با « فقرا » سرى و سرّى دارم ، كه اثرى جز بى خبرى ندارد و به ريائى عمامه و ردائى پيش در سر و بر و علامتى نمانده ، و رندان بىباك و دزدان چالاك ، فرشى جز « خاك » نگذاشته [ اند ] . [ بيت ]
يكى « كلاه » بُرد ، كه لايق « تاج » منم * ديگرى « كشكول » ربود ، كه محتاج‌ترم
شقى [ اى ] خرقه برداشت كه رفيق دزدان و صفّى ايشانم . طرارى به نقاشى رنگى