به رفقاى خودش گفته بود : هنگامى كه پشت سر رفت غليان را آب نمايد ، برداشتم [ و ] به رفيق بىتوفيق سپردم ، و او رفت و خودم براى قيمت هيزم ايستاده بودم . ملتفت نشدند .
به مناسبت اين حال ، ذكرى از حرفهاى مرحوم « حاج مهدى » ، ملك التجار تهران شد . وقتى ديد در « چارسوى طهران » ، كسى را چوب مىزنند ، تقصيرش را پرسيد . گفتند : طاقه چهلوار « 1 » بزّاز را برده است . گفت : اى سفيد ، چرا بزّاز نشدى ، كه روزى 10 طاقه بدزدى و مؤاخذ نباشى ؟ »
2 نفر از زوّار « قمى » ، با « حاجى حسين بالانى حمله دار » ، مشاجره داشتند .
حسين گفت : پدر تو را در طهران مىسوزانم . ماليات پادشاه را خورده و فرار نموده [ است ] . جوابش داده : نشنيده [ اى ] كه گفتهاند :
[ بيت ]
هركه گريزد ز خراجاتِ شاه * باركش غول بيابان شود
3 ساعت به روز مانده ، سوار شدند و 8 [ ساعت ] از شب گذشته ، به « رابغ » فرود آمدند .
يكشنبه و غرّه « 2 » صفر المظفر [ 1306 ه . ق . ] [ رابغ ]
امروز را توقف مىنمايند ، و براى تتمهء حساب « مقوم » و « حمله دار » و « كرمانىهاى لنگرى » ، لنگر اقامت [ انداخته ] و گفتگو و منازعت بسيار است . شب را باز بناى زدوخورد با « دزدان » است . از هرگوشه و كنار ، آواز تفنگ و صداى « من هو » بلند است . سابقا شمهاى از اين « محطه » مذكور شده ، [ پس ] تكرار نمىنمايد .
دوشنبه ، دوم [ صفر المظفر 1306 ه . ق . ]
يك ساعت به ظهر مانده ، بناى « بار » است . همگى براى سوارى حاضر شده ، [ و ] « حاجى هاشم » كه مىگويد آدم جناب « معين الملك » هستم و با « حاجى سيّد حسن ، هم شكدوف ، رفته بود عقب شكدوف براى امرى ، رندى فرصت يافته ، خرج او را مىبرد و دزدى به دزدى مىزند .
« حاجى سيّد حسن » ماند و ما رفتيم .
هامش
( 1 ) . امروز چلوار گفته مىشود .
( 2 ) . منظور : اول ، آغاز .