اين حيله مىخواسته [ كه ] دستبردى بزند و دستش نرسيد .
بعضى به جناب « آقا » ملامت نمودند كه شما با « تركمان اتك » هميشه در تك بودهايد ، جرأت و دلاورى شما مقتضى فرار نبود ؟
اين بيت [ را ] خواندند :
گريزى به هنگام سر بر به جاى * بِه از پهلوانى است در زير پاى
پنجشنبه ، بيست و هفتم [ محرم الحرام 1306 ه . ق . ]
منادى « هذا يوم الشديد » ، ندا درداد .
همگى ، مستعد ، « فريضتين » را به مظنه دخول وقت خواندند و سوار شدند . هوا هم معلوم است [ كه ] چه مىكند و باد گرم هم كه بوزد ، همهجا بين كوه مىرود . نيم فرسخ [ كه ] راه رفتيم ، راه « ينبوع » به دست راست جدا شد و « مغربى » و « مصرى » رفتند از آن سمت .
[ صفراء ]
و ما رسيديم به « صفراء » . دهكده [ اى ] بسيار معمور و آباد است . مساجد و دكاكين و باغات و آب جارى بسيار دارد [ و ] متصل است تا به « بدر » . و هرقطعهء آبادى ، اسم معيّن دارد .
« ربذه » هم قريب به « صفراء » است . « آثار بسيار مخروبهاى براى ابى ذر » است . حقيقت اين حديث اينجاست : « انا عند المندرسته قبورهم » .
آن چند نفر سودانى در راه ، هنگام آمدن به « مدينه » ، احوالشان نوشته شد ، 2 نفر را ديدم ، محض ملاقات من ، گويا [ كه ] عالمى به آنها رسيد ، دستم را بوسيدند . گفتم :
« كيف حالكم ؟ » اشكش جارى شد و گفت : « كيف حال من كان حرّا ثمّ صار عبدا لجمّال ؟ » .
حالتم پريشان شد . گفتم : « بل انتم عباد اللّه لا تحزنوا فانّ يوسف كان اشرف منكم و قصصه فى الكتاب مسطور » .
راضى داشتم « هستى خود را بدهم » به « شاكر » و « حويفظ » ، و آنها را مستخلص نمايم ، در آن حالم مقدور نبود . بيشتر مجال سخن ندادند و به خانه مخاديم رفتند .
خداوند جزاى « سيد حسن » و كسانى كه سعى نمودند ، و بيچارهها را براى مبلغ 25 ريال گرفتار اشرار نمودند ، بدهد .
از « صفراء » گذشتيم . هوا ، ملايم و مغرب ، نزديك [ است ] . رفقا ، همتى نمودند [ و ] سر سوارى « چاى » طبخ [ كرده ] و براى نماز ، پياده شدند . نمازى خوانديم . « غليان » و