چهارشنبه ، بيست و ششم [ محرم الحرام 1306 ه . ق . ]
اول طلوع فجر ، سارقين يورشى آوردند . به حمد اللّه موفق نشدند .
« حاجى شيخ عبد الصّمد » را نزديك بود لقمة الصباحى بدهند ، از زير شكدوف ، كسى آمده بود [ و ] گفته بودند : « من هو اىّ شىء تبغى ؟ » جواب داده بود : « ما يخالف صديقك » ، و خرج را از زير سر كشيده بود ، نگذاردند و فرياد « هل من ناصر » از سراپردهء شيخ بلند شد . جمعى به امداد رفتند و « حرامى » گريخت .
امروز ، سران سپاه رفتهاند در ده ، كه با « حويفظ » يك جهت شوند و محض مداخل خود ، حجّاج را [ به ] « ينبوع » ببرند . عمدهء صرفه براى « حاجى سيّد حسن » و « حاجى حسين على » و « حاجى سيّد مهدى » و « حاجى سيّد على » و « حاجى بالانى » است ، و عمدهء مشقت ، براى زوّار فقير عرب است .
همينكه يك نفر « مرد » ، وجدى دارند [ و ] مىگويند : « حاجى مرد ، شتر خلاص ! » .
آنچه از « دار الشورى » خبر رسيد ، اين است كه « شاكر » و « ناصر » و « حاجى سيّد حسن » گفته بودند از قرار هرشترى به حملهداران 2 ريال فرنكسا مىدهيم كه به طرف ما باشند و جواب « زوّار » و « حكومت » را مىدهيم ، كه راه « جدّه » ناامن است و 2000 ذلولسوار ، سر راه ما را گرفتهاند [ و ] به اين واسطه [ به ] « ينبوع » مىرويم .
ضغفا هم همگى در خيمهء « سيد المجتهدين » حاضر شدند .
اولا : متحد شدند تماما كه به سمت « ينبوع » نروند .
ثانيا : راهى كه به طرف « ينبوع » از « جدّه » جدا بود ، موضعش را تحقيق نمودند كه شب هنگام ، از آن سمت بىخبر نروند .
خلاصه ، داستان نهايت ندارد .
در اواخر شب ، [ چون ] استعداد ياران را ديدند ، از رفتن به « ينبوع » صرفنظر نمودند . باز بناى « حرامى » آمدن و برّبرّ شد .
طرف « ميمنه » ، سپردهء آقايان بود ، كه « جناب حاجى شيخ » و آقاى « حاجى آقا وهّاب » باشند . ميسره به « حاجى محمد حسين » و « حاجى محمد رضا » [ و ] مقدمة الجيش را « سيد المجتهدين » حركت دادند .
قدمى چند از خيمه دور نشده ، ضرورتى به هم رسيده ، بر زمين نشستند . ديده بودند [ كه ] حمارى روى به سمت ايشان مىآيد . به اشاره نرفته ، بلكه قريبتر مىشود . يك مرتبه منار شده ، « آقا » كفش گذاشته و فرار نمودند . معلوم شد دزدى به