تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى ) — صفحة 218

مساهمون:

ص٢١٨
لو كان نبىّ من بعدى لكان عمر يا ثانى الخلفاء و تاج العلماء و صهر النّبى المصطفى » . دانشمندى گفت : « كاسهء از آتش گرمتر اين است . مكرر خود گفت : « كل النّاس افقه منّى حتّى المخدّرات » . چگونه مىشود ديگر از براى علماء « تاج » باشد ؛ و اگر حديث اول راست بود ، چرا بعد از « نبى » ، « ابى بكر » بر او مقدم شد ؟ »

دوشنبه ، هفدهم [ محرم الحرام 1306 ه . ق . ]

بعد از اوراد صبحگاهى ، از اهل علم و فضل انجمنى شد و در مسئله « خمس » سخن به درازا « 1 » كشيد و اجمالى حكايت مىنمايد : سيّدى مىگفت : خمس تعلق به « اعيان مال » مىگيرد ، و از آن جمله عموم « تجار » و غالب مردم ، اموالشان حقّ « خمس » در آنها موجود است و حج آنها معدوم ، چنان‌كه فرموده : « الفقه ثم المتبحر » . و اين گروه « بيع » را از « ربا » و جنس را از « صرف » و « نقد » را از « نسيه » و « ايجاب » را از « قبول » ، و احكام و شروط هريك را نمىدانند يا مىدانند ؛ ولى چون صرفه ندارد ، معمول ندارند ، و قس على هذا ساير العقود ، چنان‌كه « مقنّى » و « حداد » عقد شراكت در « ابدان » مىنمايند و بالاتفاق « باطل » است ، بلكه بعضى از علماء ، تا چه رسد به ديگران . مال شبهه در بين اموال آنها يقينا هست ، و احدى نمىتواند بگويد احتمال ندارد . بنابراين ، « خمس » تعلق به عين مال آنها مىگيرد ، و تا اداى يك « خمس » يا دو « خمس » حقّ ما را ننمايند ، حج صحيح نمىشود ، زيرا كه آن مخارج « زاد » و « راحله » نيز عين مال ماست . واضح‌تر بگويم ، « خانه » مىخرند و « نكاح » مىنمايند ، تمام اولادهاى آنها محل تأمّل است . « و اللّهمّ العن اوّل ظالم ظلم حقّ محمّد و ال محمّد » و آخر تابع شامل آنهاست و از اين‌جهت است كه فرمود : « ما اقلّ الحجيج » « 2 » . ديگرى مىگفت : « احكامات شارع براى سيّد و غير سيّد ، هردو رسيده [ است ] . خود شما چه مىفرماييد . در حق شما هم همان تقرير جارى است . » رفته‌رفته ، مكالمه به مشاجره رسيد . و مسئله « خمس » نزديك به « مضاربه » كشيد . ميزان مباحثه و مجادله را در آن‌ميان ، محققى به بيان دقيقى خاموش « 3 » گردانيد . مختصر آن‌كه تميز « حلال » از « حرام » ، و فتواى احكام ، مقام هرعامى نيست . به « ابو حنيفه » فرمود : يك حرف از كتاب خدا نفهميده‌اى ، و اگر مقصود از علم ، دانستن « اصول » و نيابت از امام به اجراى حكم به « رأى » و « قياس » بود ، سرآمد همه
هامش
( 1 ) . در اصل : دراز ( 2 ) . در اصل : حجيح ( 3 ) . در اصل : خواموش