تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى ) — صفحة 142

مساهمون:

ص١٤٢
است به « قهوهء عجم‌ها » . دو حوض بزرگ دارد . جزئى مبلغ مىگيرند و اذن دخول مىدهند . بدن را شسته و سر را زير آب ننموده ، كه ارتماس در آب حال احرام ، حرام ، بلكه مطلق پوشانيدن سر ، چنان‌كه در شرايط احرام مقرر است . مراجعت نموده ، در بين راه ، بعضى اطفال بىتربيت ، دور شخص ايرانى را گرفته بودند و مىگفتند : « عجمى خص‌خص ، بابوج علىّ كلب عمر » ؛ رفتم نزد آنها و گفتم : « هو بابوج علىّ و انتم كلاب عمر و انا تراب بابوج علىّ ما تريدون منه و ما شغلكم » . دور شدند از دورش ، ولى اطفال چندان تقصيرى نداشتند . به اقتضاى هر بلد لباس بايد پوشيد ، نه آن‌كه كلاه نمد با يك من روغن چراغ در سر و پيراهن كوتاه آبى ، كه از عرق و چرك شوره بسته ، به « حرم » داخل شود با چارق پا ، نه مسئلهء طهارت و قرائت مىداند ، محض اينكه بگويند « حاجى » آمده است و براى دو پول ، هزار فحش مذهب به او بگويند . « الخصّ » ، بالضّم و التشديد ، خانه نى و غير آن ؛ « بابوج » ، اهل حجاز « كفش » را گويند . چون « بابوج » در لغت مضبوط نيست ، محتمل است معرب « پاپوش » باشد . سه ساعت از شب گذشته ، به عزم زيارت حرم ، از منزل قدم بيرون نهاده ، از « باب السّلام » داخل مسجد شد . چون به « باب بنى شيبه » رسيده ، كه مستحب است از آن در مشرف شوند و الحال به واسطهء وسعت دادن مسجد ، علامتى نهاده‌اند و به دور « مسجد الحرام » ستون‌هاى آهن نصب نموده ، كه با مسجد نو ، امتيازش ظاهر باشد . ادعيه مسنونه مأثوره « 1 » را « مطوّف » مىخواند . بعد از آن ، از بين « مقام جناب ابراهيم ( ع ) و « چاه زمزم » به محاذات « حجر الاسود » رسيده ، باوجود آن وقت شب ، مجال بوسيدن ندادند . بعضى از آغايان حرم ، محض قليل خدمتى كه به ايشان شده بود ، خواستند خدمتى نمايند و به مزاحمين اذيّتى رسانند ، گفتم : « لا ينبغى ذالك » . همين قدر دست راست خود را بلند نمود و به « حجر الاسود » مشرف ساخت و عرض نمود : « اللّهمّ امانتى ادّيتها و ميثاقى وفيته » . بناى قصد « طواف عمرهء تمتّع » گذاشت . در « شرط اول » ، من باب مقدمهء علميّه يك قدم بالاتر شروع نمود ، زيرا كه تمام بدن از محاذات تمام « حجر » بايد بگذرد و چون اطراف « حجر » را در نقره گرفته‌اند و معلوم نمىشود حدّ آن ، « 2 » خلاصه ، اشكالات را در كتاب « حجّ و مناسك » متعرض شده‌اند . و در بين اين جمعيت به وضعى بايد
هامش
( 1 ) . در اصل : مأثوزه ( 2 ) . در اصل : حدّان