گفتم : « خوب است مراتب را به عرض جناب « معين الملك » برسانند . يقين است بر حسب قانون مسترد مىفرمايند . »
شخصى گفت : « مصلحت در آن مىبينم كه در ضبط مأمورين عثمانى باشد ، زيرا كه 2 روز ديگر كشتى مىرود و تنخواه بدون نقصان به صاحبش مىرسد . و در همان كشتى ، « صرّاف » مىآيد و به همان قيمت متعارف مىخرد ؛ و امّا اگر به عرض گماشتگان سفارت كبرى رسيد ، طول سخن مىدهند و دهدويى آنچه تنخواه باشد ، امناى ايشان برمىدارند و شايد پولهاى بد هم ضميمه مىشود و رهينه منّت بايد بود كه زحمت بزرگى كشيدهاند و با دولت در اين مسئله مهمّه درافتادهاند و « يكلا » را « دولا » فرمودهاند . چنانچه چند مقدمه شبيه اين واقع شده . »
احتمال دادم اين شخص غرض و مقصودى داشته ، و الّا بسيار بعيد است كه شخص بزرگ آنقدر گماشتگان او تعدّى نمايند ، خبر نداشته باشد .
دو ساعت به ظهر مانده ، ملاقات سركار « آقا ميرزا طاهر » ، كه صاحب روزنامهء « اختر » مىباشند ، حاصل شد . واقع بسيار در مراتب ادب و دانشمندى زحمت كشيده و در محبّت با اهل « ايران » حدّى و نهايتى ندارد ، و در خيرخواهى دولت « ايران » همّ خود را واحد نمودهاند . البتّه ، مقتضى « وطنپرستى » همين است كه : « حبّ الوطن من الايمان » . خاصه ، مردمان « تبريز » به اين صفت معروفاند . اگرچه « آزادى » كلى ندارند و اين اوقات ، با « ملاحظات » مطلب مىنويسند ، زيرا كه سخن تا « ريائى » نباشد ، در گوش كسى فرو نرود ، كه : « الحقّ مرّ » . و به « راستى » سخن گفتن ، اختصاص به كسانى است كه « آزادى » را « بندگى حق » دانستهاند و چشم از احسان خلق بستهاند و از خودپرستى رسته ؛
« فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ . . .
إِنَّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ » .
« 1 »
[ بيت ]
سكهء « شاهان » ، همى گردد دگر * سكهء « احمد » بيبن تا مستقر
« قسطنطنيّه » ، شهر « استانبول » را گويند ، كه « قسطنطين » « 2 » پادشاه ، بانى آنجا بوده ؛ و مدّتهاست كه « پاىتخت سلاطين عثمانى » است . و كليّه شهر « استانبول » و « بغاز » او را گويا در « كرهء زمين مانندى نباشد » ؛ به ملاحظهء اينكه به تمام درياها متصل است و طرف صحرايى او به همهء روى زمين راه دارد و مال التجارهء تمام عالم به سهولت داخل مىشود و نقل مىشود . يك طرف « بغاز » به مملكت « آسيا » و طرف ديگر به « اروپا »
هامش
( 1 ) . سوره حجر - آيه 94 .
( 2 ) . كنستانتين( Constantin ).