در قايق نشسته ، به « گمركخانه » وارد شده ، از بسيارى تقلّبات حجّهفروش « 1 » و كسانى كه براى تجارت درواقع مىآيند ، نه محض زيارت ، به حدّى سختگيرى مىشود كه عدّى ندارد . از آنطرف هم دلال مظلمه اخيال دارد و حمال مظلمه در حمل احمال به قسمى احاطه مىنمايد شخص را كه تقريرى نيست و ضمنا [ اگر ] بتوانند ، دستبرد مىزنند .
از همه ظريفتر ، آدمهاى « كارپردازخانه » دولت عليّه ايران مىباشند ، كه شريك دزد و رفيق قافله هستند . خلاصه ، هنگامهء غريبى است . از دستبرد مأمورين ايرانى در خاك « عثمانى » ، خداوند حفظ نمايد . باوجود آنكه فقير آسوده بودم ، « المخفّفون ناجون » ، به حال ساير زوارها دلم مىسوخت ، مثلا « نواب اكتاقاآن ميرزا » را به قدر يك ساعت در آفتاب معطل نمودند ، تا تمام تذكرهء هركس را گرفتند .
سبب را پرسيدم ، گفتند : « اين تذكره ديگر فايده ندارد . بايد آدمى 2 مجيدى و ربع بدهند و تذكرهء ديگر بگيرند » . حسابى نموديم ، در آن يك كشتى مبلغ 1250 مجيدى گرفتند . از بزرگ « گمركخانه » جويا شدم ، گفت : « از حجاج ، ما تذكره مطالبه نمىنموديم . خود وكلاى دولت شما با ما راه مداخلى نمودند محض خودشان . » و تقسيم از اين قرار است : « ربع از اين را محض رفع اشتباه با مأمورين « عثمانى » مىخورند ، مابقى وجه حلالى است براى اندوختن جناب « حاجى ميرزا محسن خان » سفير كبير ، كه « معين الملك » لقب دارند و الحال به يالى كه بيوكدره به طرف « بغاز » در يك فرسخى مىباشد و ساعتى يك قايق آتشى مىرود و آنجا ييلاق سفرا است ، كشتى رود .
اكنون كه سر حاج رسيده ، « نواب اكتاقاآن ميرزا » قدرى تهديد نمودند كه : « من چنين و چنان مىنويسم به طهران . » يكى از دلّالهاى جناب « معين الملك » درشتى كرد به « نواب و الا » و گفت : « از شما بسيار شاهزادهتر آمدهاند و همين حرفها [ را ] زدهاند و ما نترسيدهايم ؛ و حكم امناى دولت از « طهران » و « دستخط شاهى » براى شما ثمرى ندارد . بده و برو و بگو . »
ديدم كلام به اينجا كشيد ، نواب و الا را ساكت نمودم و گفتم : « و دارهم ما دمت
هامش
( 1 ) . كسى كه به نيابت از مرده مستطيع ( ثروتمند ) ، كه حج بر او واجب بوده ، در ازاى اخذ مبلغى معين ، مناسك حج گزارد . غالبا خريداران حج به كسى مراجعه مىكنند كه خود به حج رفته و از نظر مذهبى مورد اطمينان باشد و چهبسا كسانى كه در اين كار تخصص يافته و به لقب « حجهفروش » شهرت يافتند .