برج خاكى خاك ارضى را مدد * برج آبى تريّش اندر دهد
برج بادى ابر سوى او برد * تا بخارات وخم « 1 » را بركشد
برج آتش گرمى خورشيد از او * همچو تابه سرخ ز آتش پشت و رو
هست سرگردان فلك اندر زمن * همچو مردان كرد مكسب بهر زن
وين زمين كدبانويىها مىكند * بر ولادات و رضاعش مىتند
پس زمين و چرخ را دان هوشمند * چونكه كار هوشمندان مىكند
گرنه از هم اين دو دلبر مىمزند * پس چرا چون جفت درهم مىخزند
ميل جان در حكمت است و در علوم
خاك گويد خاك تن را باز كرد * ترك جان كن سوى ما آ ، همچو گرد
جنس مايى پيش ما اولىترى * به كه زان تن وارهى و زان ترى
گويد آرى ليك من پا بستهام * گرچه همچون تو ز هجران خستهام
ترّى تن زان بجويند آبها * كه ترى بازآ ز غربت سوى ما
گرمى تن را همىخواند اثير * كه ز نارى ، راه اصل خويش گير
هست هفتاد و دو علت در بدن * از كششهاى عناصر بىرسن
علت آيد تا بدن را بگسلد * تا عناصر همدگر را واهلد « 2 »
چار مرغند اين عناصر بستهپا * مرگ و رنجورى و علت پاگشا
پايشان از همدگر چون باز كرد * مرغ هر عنصر يقين پرواز كرد
جذبهء اين اصلها و فرعها * هر دمى رنجى نهد در جسمها
تا كه اين تركيبها را بر درد * مرغ هر جزوى به اصل خود پرد
حكمت حق مانع آيد زين عجل * جمعشان دارد به صحت تا اجل
هامش
( 1 ) - وخم : تعفّن هوا كه باعث بروز امراض وبايى بشود .
( 2 ) - واهلد : واگذارد .