چون خدا آمد شود جوينده لا
پشّه آمد از حديقه وز گياه * وز سليمان گشت پشّه دادخواه
كه اى سليمان معدلت مىگسترى * بر شياطين و آدمى زاد و پرى
داد ده ما را كه بس زاديم ما * بىنصيب از باغ و گلزاريم ما
مشكلات هر ضعيفى از تو حل * پشّه باشد در ضعيفى خود مثل
پس سليمان گفت : اى انصافجو * داد و انصاف از كه مىخواهى ؟ بگو
گفت پشّه : داد من از دست باد * كو دو دست ظلم بر ما برگشاد
ما ز ظلم او به تنگى اندريم * با لببسته از او خون مىخوريم
پس سليمان گفت : اى زيباروى * امر حق بايد كه از جان بشنوى
حق به من گفته است هان اى دادور * مشنو از خصمى تو بىخصم دگر
تا نيايد هر دو خصم اندر حضور * حق نيايد پيش حاكم در ظهور
گفت : قول توست برهانى درست * خصم من باد است او در حكم توست
بانگ زد آن شه كه اى باد صبا * پشّه افغان كرد از ظلمت بيا
باد چون بشنيد آمد تيزتيز * پشّه بگرفت آن زمان راه گريز
پس سليمان گفت اى پشّه كجا * باش تا بر هر دو رانم من قضا
گفت : اى شه مرگ من از بود اوست * خود سياه اين روز من از دود اوست
او چو آمد من كجا يابم قرار * كو برآرد از نهاد من دمار
همچنين جوياى درگاه خدا * چون خدا آمد شود جوينده لا
گرچه آن وصلت بقا اندر بقاست * ليك اول آن بقا اندر فناست