او دو صد جان دارد از جان هدى * و آن دو صد را مىكند هر دم فدا
هريكى جان را ستاند صد بها * از نبى خوان عشرة امثالها
گر بريزد خون من آن دوست رو * پاىكوبان جان برافشانم بر او
آزمودم مرگ من در زندگى است * چون رهم زين زندگى پايندگى است
اقتلونى اقتلونى يا ثقات * انّ فى قتلى حيوة فى حيات
يا منير الخد يا روح البقا * اجتذب روحى و جدلى باللقا
لى حبيب حبّه يشوى الحشا * لو مشى يمشى على عينى مشى
پارسى گو گرچه تازى خوشتر است * عشق را خود صد زبان ديگر است
بوى آن دلبر چو پران مىشود * آن زبانها جمله حيران مىشود
بس كنم دلبر درآمد در خطاب * گوش شو و اللّه اعلم بالصواب
عشق ثمره حقيقى يقين به خداوند است
عاشقان را شد مدرّس حسن دوست * دفتر و درس و سبقشان روى اوست
خامشند و نعرهء تكرارشان * مىرود تا عرش و تخت يارشان
درسشان آشوب و چرخ و زلزله * نه زيادات است و باب سلسله
سلسله اين قوم جعد « 1 » مشكبار * مسألهء دور است ، ليكن دور يار
هركه در خلوت ز بينش يافت راه * او ز دانشها نجويد دستگاه
با جمال جان چو شد همكاسهاى * باشدش ز احبار و دانش تاسهاى
ديد بر دانش بود غالب فرا * زان همى دنيا بچربد عامه را
زانكه دنيا را همىبينند عين * و آن جهانى را همىدانند دين
هامش
( 1 ) - جعد : پيچيده .