چون كراهت رفت مردن دفع شد
كار آن كار است اى مشتاق مست * كاندر آن كار ار رسد مرگت خوش است
شد نشان صدق ايمان اى جوان * آنكه آيد خوش تو را مرگ اندر آن
گر نشد ايمان تو اى جان چنين * نيست كامل رو بجو اكمال دين
هركه اندر كار تو شد مرگ دوست * بر در تو بىكراهت دوست اوست
چون كراهت رفت آن خود مرگ نيست * صورت مرگ است و نقلان كرد نيست
چون كراهت رفت مردن نفع شد * پس درست آمد كه مردن دفع شد
چه خوش بىعاشقى از هر دوسر بىهيچ
عاشق خود نباشد وصلجو * كه نه معشوقش بود جوياى او
ليك عشق عاشقان تن زه كند * عشق معشوقان خوش و فربه كند
چون در اين دل برق مهر دوست جست * اندر آن دل دوستى مىدان كه هست
در دل تو مهر حق چون شد دو تو * هست حق را بىگمانى مهر تو
هيچ بانگ كف زدن نايد به در * از يكى دست تو بىدست دگر
تشنه مىنالد كه آب خوشگوار * آب هم نالد كه كو آن آبخوار
جذب آب است اين عطش در جان ما * ما از آن او و او هم آن ما
حكمت حق در قضا و در قدر * كرد ما را عاشقان همدگر
جمله اجزاى جهان زان حكم پيش * جفتجفت و عاشقان جفت خويش
هست هر جزوى ز عالم جفتخواه * راست همچون كهربا و برگ كاه
آسمان گويد زمين را مرحبا * با توام چون آهن و آهنربا
آسمان مرد و زمين زن در خرد * هرچه آن انداخت اين مىپرورد
چون نماند گرميش بفرستد او * چون نماند تريتى نم بدهد او