در همان ديار
هين مرا بگذار اى بگزيده يار * تا رسنبازى كنم منصوروار
گر شدى اندر نصيحت جبرئيل * مىنخواهد غوث « 1 » در آتش خليل
جبرئيلا رو كه من افروخته * بهترم چون عود و عنبر سوخته
جبرئيلا گرچه يارى مىكنى * چون برادر پاسدارى مىكنى
اى برادر من بر آذر چابكم * من نه آن جانم كه گردم بيشوكم
جان حيوانى فزايد از علف * آتشى بود و چو هيزم شد تلف
باد سوزان است اين آتش بدان * پرتو آتش بود نه عين آن
عين آتش در اثير « 2 » آمد يقين * پرتو و سايه ويست اندر زمين
لاجرم پرتو نپايد ز اضطراب * سوى معدن بازمىگردد شتاب
قامت تو برقرار آمد بساز * سايهات كوتهدمى گاهى دراز
هين دهان بربند فتنه لب گشاد * عكسها واگشت سوى امّهات
زانكه در پرتو نيابد كس ثبات * خشك ان اللّه اعلم بالرشاد
عاشقان را هر زمانى مردنى است
سختتر شد بند من از پند تو * عشق را نشناخت دانشمند تو
آن طرف كه عشق مىافزود درد * بو حنيفه و شافعى « 3 » درسى نكرد
تو مكن تهديد از كشتن كه من * تشنهء زارم به خون خويشتن
عاشقان را هر زمانى مردنى است * مردن عشّاق خود يك نوع نيست
هامش
( 1 ) - غوث : يارى .
( 2 ) - كرهء آتش كه بالاى كرهء هواست ، سايلى رقيق و تنگ و بىوزن كه طبق عقيدهء قدما فضاى بالاى هواى كرهء زمين را فراگرفته است .
( 3 ) - ابو حنيفه و شافعى دو فقيه از مذاهب چهارگانهء غير شيعه .