حاكم است و يفعل اللّه ما يشاء
خاك از دردى نشيند زير آب * خاك بين كز عرش بگذشت از شتاب
آن لطافت پس بدان كه از آب نيست * جز عطاى مبدع وهّاب « 1 » نيست
گر كند سفلى هوا و نار را * ور ز گل او بگذراند خار را
حاكم است و يفعل اللّه ما يشاء * او ز عين درد انگيزد دوا
گر هوا و نار را سفلى كند * تيرگى و دردى و ثفلى « 2 » كند
ور زمين و آب را علوى كند * راه گردون را به پا مطوى « 3 » كند
پس يقين شد كه يعزّ من يشاء « 4 » * خاكيى را گفت پرها برگشا
آتشى را گفت رو ابليس شو * زير هفتم خاك با تلبيس « 5 » شو
آدم خاكى برو تو بر سها « 6 » * اى بليس آتشى رو تا ثرى « 7 »
كار من بىعلّت است و مستقيم * هست تقديرم نه علّت اى سقيم
بحر را گويم كه هين پرنار شو * گويم آتش را بر او گلزار شو
كوه را گويم سبك شو همچو پشم * چرخ را گويم فرود آ پيش چشم
عارف خرسند و مطمئن نوبتگه طبل بلاست
عاشقم من كشته و قربان لا * جان من نوبتگه طبل بلا
اى حريفان من از آنجا نيستم * كز خيالاتى در اين ره بيستم
از گمان و از يقين بالاترم * وز ملامت برنمىگردد سرم
چون دهانم خورد از حلواى او * چشم روشن گشتم و بيناى او
هامش
( 1 ) - وهّاب : بسيار بخشنده ، يكى از نامهاى خداوند .
( 2 ) - ثفلى : تفاله .
( 3 ) - مطوى : حلقه و پيچيدگى .
( 4 ) - عزّت دهد آن كس را كه او بخواهد .
( 5 ) - تلبيس : پنهان كردن .
( 6 ) - سها : ستارهاى ريز و كمنور در دبّ اصغر .
( 7 ) . تا آسمان ، ستارهء پروين .