حلقههاى سلسلهء تو ذو فنون * هريكى حلقه دهد ديگر جنون
داد هر حلقه فنونى ديگر است * پس مرا هر دم جنونى ديگر است
پس فنون باشد جنون اين شد مثل * خاصه در زنجير اين مير اجل
آنچنان ديوانگى بگسست بند * كه همه ديوانگان پندم دهند
از محبت تلخها شيرين شود
از محبّت تلخها شيرين شود * از محبّت مسها زرّين شود
از محبّت دردها صافى شود * از محبّت دردها شافى شود
از محبّت مرده زنده مىكنند * از محبّت شاه بنده مىكنند
اين محبّت هم نتيجهء دانش است * كه ؟ گزافه بر چنين تختى نشست ؟
دانش ناقص كجا اين عشق زاد * عشق زايد ناقص امّا بر جماد
بر جمادى رنگ مطلوبى چو ديد * از صفيرى بانگ محبوبى شنيد
دانش ناقص نماند فرق را * لاجرم خورشيد داند برق را
چونكه ملعون خواند ناقص را رسول * بود در تأويل نقصان عقول
برق آفل باشد و بس بىوفا * آفل « 1 » از باقى ندانى بىصفا
نورهاى چرخ ببريده پيست * آن چو لا شرقى و لا غربى كيست ؟
برق مىخندد چه مىخندد بگو * بر كسى كه دل نهد بر نور او
برق را خود يخطف « 2 » الابصار دان * نور باقى را همه انصار دان
چون خليل از آسمان هفتمين * بگذر و گو لا احبّ الآفلين « 3 »
اين جهان تن غلطانداز شد * جز مر آن را ، كو ز شهوت باز شد
هامش
( 1 ) - آفل : ناپديدشونده ، غروبكننده .
( 2 ) - خيره كردن برق بينايى .
( 3 ) - جمع ، ناپديدشوندگان ؛ چنانكه ابراهيم در غروب ماه و ستاره و خورشيد گفت ناپديدشوندگان را دوست ندارم . سوره انعام ، آيه 76 .