روضه جانت گل و سوسن گرفت
بىادب حاضر ز غايب خوشتر است * حلقه گرچه كج بود ، نه بر در است ؟
اى تن آلوده به گرد حوض گرد * پاك كى گردد برون حوض مرد
پاك كو از حوض مهجور اوفتاد * او ز پاكى خويش هم دور اوفتاد
پاكى اين حوض بىپايان بود * پاكى اجسام كمميزان بود
زانكه دل حوضى است ليكن از كمين * سوى دريا راه پنهان دارد اين
پاكى محدود تو خواهد مدد * ورنه اندر خرج كم گردد عدد
آب گفت آلوده را ، در من شتاب * گفت آلوده كه دارم شرم از آب
گفت آب اين شرم بىمن كى رود * از من اين آلودگى زائل شود
ز آب هر آلوده كو پنهان شود * الحياء يمنع الايمان بود
دل ز پايه حوض تن گلناك شد * تن ز آب حوض دلها پاك شد
گرد پايه حوض دل گرد اى پسر * هان ز پايه حوض تن مىكن حذر
بحر تن بر بحر دل برهم زنان * در ميانشان برزخ لا يبغيان « 1 »
گر تو باشى راست ور باشى تو كژ * بيشتر مىرويد و وابس مغژ « 2 »
پيش شاهان گر خطر باشد به جان * ليك نشكيبند از آن باهمّتان
اى ملامتگر سلامت مر تو را * اى سلامتجو رها كن تو مرا
جان من كوره است با آتش خوش است * كوره را اين بس كه خانه آتش است
همچو كوره عشق را سوزيد نيست * هركه او زين كوره باشد كور نيست
برگ بىبرگى تو را چون برگ شد * جان باقى يافتى و مرگ ، شد
چون تو را غم شادى افزودن گرفت * روضهء جانت گل و سوسن گرفت
آنچه خون ديگران آن امن توست * بط قوى از بحر و مرغ خانه سست
باز ديوانه شدم من اى طبيب * باز سودايى شدم من اى حبيب
هامش
( 1 ) - اشاره به آيهء :« مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيانِ بَيْنَهُما بَرْزَخٌ لا يَبْغِيانِ »، سورة الرحمن ، آيهء 20 .
( 2 ) - مغژ ( از مصدر غژيدن ) : خزيدن ، سريدن ، خود را به جايى كشيدن .