هيچ انگورى دگر غوره نشد * هيچ ميوهء پخته با كوره نشد
پخته گرد و از تغيّر دور شو * رو چو برهان محقق نور شو
چون ز خود رستى همه برهان شدى * چونكه بنده نيست شد سلطان شدى
آدمى چون نور گيرد از خدا
صبغة اللّه است رنگ خم هو * پيسها يكرنگ گردد اندر او
چو در آن خم اوفتد گوييش قم * از طرب گويد منم خم لا نلم « 1 »
آن منم خم خود انا الحق گفتن است * رنگ آتش دارد الّا آهن است
رنگ آهن محو رنگ آتش است * ز آتشى مىلافد ار ، خامشوشست
چون به سرخى گشت همچون زر كان * پس انا النّار است لافش بىزبان
شد ز رنگ و طبع آتش محتشم * گويد او من آتشم من آتشم
آتشم من گر تو را شك است و ظن * آزمون كن دست را بر من بزن
آتشم من بر تو گر شد مشتبه * روى خود بر روى من يك دم بنه
آدمى چون نور گيرد از خدا * هست مسجود ملايك ز اجتبا « 2 »
نيز مسجود كسى كو چون ملك * رسته باشد جانش از طغيان و شك
آتشى چه آهنى چه لب ببند * ريش تشبيه مشبّه برمخند
پاى در دريا منه كم گوى از آن * بر لب دريا خمش كن لب گران
گرچه صد چون من ندارد تاب بحر * ليك مى نشكيبم از غرقاب بحر
جان و عقل من فداى بحر باد * خونبهاى جان و عقل آن بحر داد
تا كه پايم مىرود رانم در او * چون نماند پا چو بطّانم « 3 » در او
هامش
( 1 ) - مرا ملامت مكن .
( 2 ) - برگزيدگى .
( 3 ) - جمع بطّه : اردك .