چشم خاكى را به خاك افتد نظر * باد بين چشمى بود نوعى دگر
اسب داند اسب را كو هست يار * هم سوارى داند احوال سوار
چشم حس آب است و نور حق سوار * بىسواره اسب خود نايد به كار
پس ادب كن اسب را از خوى بد * ورنه پيش شاه باشد اسب رد
چشم اسب از چشم شه رهبر بود * چشم او بىچشم شه مضطر بود
چشم اسبان جز گياه و جز چرا * هركجا خوانى بگويد نى چرا
نور حق بر نور حس راكب شود * آن گهى جان سوى حق راغب شود
نور حس را نور حق تزيين بود * معنى نور على نور اين بود
نور حسى مىبرد سوى ثرى * نور حقش مىبرد سوى على
زانكه محسوسات دونتر عالمى است * نور حق دريا و حس چون شبنمى است
ليك پيدا نيست آن راكب بر او * جز به آثار و به گفتار نكو
نور حسّى كو غليظ است و گران * هست پنهان در سياهى ديدگان
چونكه نور حس نمىبينى ز چشم * چون به معنى نور آن دينى ز چشم
نور حس با آن غليظى مختفى است * چون نهان نبود ضيائى كان صفى است
راه فرار جز به خدا نباشد
ما شكاريم اينچنين دامى كر است * كوى چوگانيم چوگانى كجاست ؟
مىدرد مىدوزد اين خياط كو * مىدمد مىسوزد اين نقّاط كو ؟
ساعتى كافر كند صدّيق را * ساعتى زاهد كند زنديق را
زانكه مخلص ، در خطر باشد ز دام * تا ز خود خالص نگردد او تمام
زانكه در راه است و رهزن بىحد است * آن رهد كو در امان ايزد است
چونكه مخلص گشت مخلص باز رست * در مقام امن رفت و برد دست
هيچ آيينه دگر آهن نشد * هيچ نانى گندم خرمن نشد