چشمهء آن آب رحمت ، مؤمن است * آب حيوان روح پاك محسن است
بس گريزان است نفس تو از او * زانكه تو از آتشى و او ز آب جو
ز آب آتش زان گريزان مىشود * كآتشش از آب ويران مىشود
حس تو و فكر تو از آتش است * حس شيخ و فكر او نور خوش است
آب نور او چو بر آتش چكد * چكچك از آتش برآيد برجهد
چون كند چكچك بگويش مرگ و درد * تا شود اين دوزخ نفس تو سرد
تا نسوزد او گلستان تو را * تا نسوزد عدل و احسان تو را
بعد از آن چيزى كه كارى ، بردهد * لاله و نسرين و سيب تر دهد
باز پهنا مىروم از راه راست * بازگرد اى خواجه راه ما كجاست
اندر آن تقرير بوديم اى حسود * كه خرت لنگست و منزل دور و زود
سال بىگه گشت و وقت گشت نى * جز سيهرويى و فعل زشت نى
هين مگو فردا كه فرداها گذشت
كرم ، در بيخ درخت تن فتاد * بايدش بركند و بر آتش نهاد
هين مگو فردا كه فرداها گذشت * يا به كلّى نگذرد ايّام گشت
هين و هين اى راه رو بىگاه شد * آفتاب عمر سوى چاه شد
اين دو روزك را كه روزت هست زود * پيرافشانى بكن از راه جود
اين قدر تخمى كه ماندستت بباز * تا برويد زين دو دم عمر دراز
تا نمرده است اين چراغ باگهر * هين فتيلش ساز و روغن زودتر