ندايى كاصل هر بانگ و نداست
آن ندايى كاصل هر بانگ و نداست * خود ندا آن است و آن باقى صداست
ترك و كرد و پارسىگو و عرب * فهم كرده آن ندايى گوش و لب
خود چه جاى ترك و تاجيك است و زنگ * فهم كرده آن ندا را چوب و سنگ
هر دمى از وى همىآيد الست * جوهر و اعراض مىگردند هست
گر نمىآيد بلى زيشان ولى * آمدنشان از عدم باشد بلى
مؤمن و ترسا « 1 » جهود و گبر « 2 » و مغ « 3 » * جمله را رو سوى آن سلطان الغ « 4 »
بلكه سنگ و كوه و آب و خاك را * هست واگشت نهانى با خدا
لذت الهام و وحى
اندرونى كاندرونها مست از اوست * هستيى كاين هستهامان هست از اوست
كهرباى فكر و هر آواز اوست * لذت الهام و وحى و راز اوست
گفت اى جانرميده از بلا * وصل را ما درگشاديم ، الصّلا
اى خود ما بىخودى و مستىات * اى ز هستى ما هماره هستىات
با تو نى لب اين زمان من نو به نو * رازهاى كهنه گويم مىشنو
زانكه آن لبها از اين دم مىرسد * بر لب جوى نهان برمىدمد
گوش بىگوشى در اين دم برگشا * بهر راز يفعل اللّه ما يشاء
هامش
( 1 ) - ترسا : مسيحى .
( 2 ) - گبر : بتپرست ، مشرك ، مجوس ، زردشتى .
( 3 ) - مغ : مؤبد زردشت .
( 4 ) - الغ : بزرگ .