گر درافتد در زمين و آسمان * زهرههاشان آب گردد در زمان
خود ز بيم اين دم بىمنتها * بازخوان فأبين ان يحملنها « 1 »
ورنه خود أشفقن منها چون بدى * گرنه از بيمش دل كه « 2 » خون شدى
اين نه آن جان است كافزايد زنان * يا گهى باشد چنين گاهى چنان
چون تو شيرين از شكر باشى ، بود * كان شكر گاهى ز تو غايب شود
چون شكر كردى ز تأثير وفا * پس شكر كى از شكر باشى جدا
عاشق ، از خود چون غذا يابد رحيق « 3 » * عقل آنجا گم شود گم اى رفيق
عقل جز وى ، عشق را منكر بود * گرچه بنمايد كه صاحب سر بود
زيرك و داناست اما نيست نيست * تا فرشته لا نشد اهريمنى است
او به قول و فعل ، يار ما بود * چون به حكم حال آيى ، لا بود
جان كمال است و نداى او كمال * مصطفىگويان ارحنا يا بلال « 4 »
اى بلال افراز بانگ سلسلت * زان دمى كاندر دميدم در دلت
زان دمى كآدم از آن مدهوش شد * هوش اهل آسمان بىهوش شد
مصطفى بىخويش شد زان خوبصوت * شد نمازش از شب تعريس فوت
سر از آن خواب مبارك برنداشت * تا نماز صبحدم آمد به چاشت
هامش
( 1 ) - قرآن مجيد : سورهء احزاب ، آيهء 72 .
( 2 ) - كه : خرد .
( 3 ) - رحيق : مى ناب ، شراب .
( 4 ) - اشاره به حديث نبوى : « قم يا بلالى فأرحنا بالصلاة » كنوز الحقائق 91 و 106 و 169 ، مسند احمد 5 : 364 و 371 .