آب را و خاك را برهم زدى * ز آب و گل نقش تن آدم زدى
نسبتش دادى و جفت و خال و عم * با هزار انديشهء شادى و غم
باز بعضى را رهايى دادهاى * زين غم و شادى جدايى دادهاى
بردهاى از خويش و پيوند و سرشت * كردهاى در چشم او هر خوب و زشت
هرچه محسوس است او رد مىكند * و آنچه ناپيداست مسند مىكند
عشق او پيدا و معشوقش نهان * يار بيرون ، فتنهء او در جهان
رها كن عشقهاى صورتى
اين رها كن عشقهاى صورتى * نيست بر صورت نه بر روى ستى
آنچه معشوق است صورت نيست آن * خواه عشق اين جهان خواه آن جهان
آنچه بر صورت تو عاشق گشتهاى * چون برون شد جان چرايش هشتهاى « 1 »
صورتش برجاست اين سيرى ز چيست * عاشقا واجو كه معشوق تو كيست
آنچه محسوس است اگر معشوقه است * عاشقستى هركه او را حس هست
چون وفا آن عشق افزون مىكند * كى وفا صورت دگرگون مىكند
پرتو خورشيد بر ديوار تافت * تابش عاريتى ديوار يافت
بر كلوخى دل چه بندى اى سليم * واطلب اصلى كه پايد او مقيم
اى كه تو هم عاشقى بر عقل خويش * خويش بر صورتپرستان ديده پيش
پرتو عقل است آن بر حسّ تو * عاريت مىزد ذهب بر مسّ تو
چون زرهاندود است خوبى در بشر * ورنه چون شد شاهد تو پيرهخر ؟
چون فرشته بود همچون ديو شد * كان ملاحت اندر او عاريه بد
اندكاندك مىستانند از جمال * اندكاندك خشك مىگردد نهال
هامش
( 1 ) - هشتهاى : قرار دادهاى .