گدايان آينهء جود حقند
پس گدايان آينهء « 1 » جود حقند * وانكه با حقّند جود مطلقند
و آنكه جز اين دوست او خود مردهايست * او بر اين در نيست نقش پردهايست
نقش درويش است آن ، نى اصل آن * نقش سگ را تو مينداز استخوان
فقر لقمه دارد او نى فقر حق * پيش نقش مردهاى كم نه طبق
ماهى خاكى بود درويش نان * شكل ماهى ليك از دريا رمان
مرغ خانه است او نه سيمرغ هوا * لوت « 2 » نوشد او ننوشد از خدا
عاشق حق است از بهر نوال « 3 » * نيست جانش عاشق حسن و جمال
گر توهّم مىكند او عشق ذات * ذات نبود وهم اسما و صفات
وهم مخلوق است و مولود آمده است * حق نزاييده است او لم يولد است
عاشق تصوير و وهم خويشتن * كى بود از عاشقان ذو المنن
عاشق آن وهم اگر صادق بود * آن مجاز او حقيقتكش شود
شرح مىخواهد بيان اين سخن * ليك مىترسم ز افهام كهن
فهمهاى كهنهء كوتهنظر * صد خيال بد درآرد در فكر
بر سماع راست هركس چير « 4 » نيست * لقمهء هر مرغكى انجير نيست
نقش اگر غمگين نگارى بر ورق * او ندارد از غم و شادى سبق
صورتش غمگين و او فارغ از آن * صورتش خندان و او زان بىنشان
آن غم و شادى كه اندر دل خفى است * پيش آن شادى و غم جز نقش نيست
هامش
( 1 ) - در نسخهء قونيه : آيت .
( 2 ) - لوت : طعام لذيذ .
( 3 ) - نوال : صواب ، درستى .
( 4 ) - چير : مخفّف چيره .