در وصف دوستان خدا
قصّهء طوطى جان زينسان بود * كو كسى ، كو محرم مرغان بود
كو يكى مرغى ضعيفى بىگناه * و اندرون او سليمان با سپاه
چون بنالد زار بىشكر و گله * افتد اندر هفت گردون غلغله
هر دمش صد نام و صد پيك از خدا * يار كى زو ، شصت لبّيك از خدا
زلّت « 1 » او به ز طاعت نزد حق * پيش كفرش جمله ايمانها خلق
هر دمى او را يكى معراج خاص * بر سر تاجش نهد صد تاج خاص
صورتش بر خاك و جان در لامكان * لامكانى فوق وهم سالكان
لامكانى نه كه در وهم « 2 » آيدت * هر دمى در وى خيالى زايدت
بل مكان و لامكان در حكم اوست * همچو در حكم بهشتى چارهجوست
شرح اين كوته كن و رخ زين بتاب * دم مزن و اللّه اعلم بالصواب
در نكوهش غفلت از خداوند و عنايات او
طوطى كآيد ز وحى آواز او * پيش از آغاز وجود آغاز او
اندرون توست آن طوطى نهان * عكس آن را ديده تو بر اين و آن
مىبرد شاديت را ، تو شاد از او * مىپذيرى ظلم را چون داد از او
اى كه جان را بهر تن مىسوختى * سوختى جان را و تن افروختى
سوختم من ، سوخته خواهد كسى * تا ز من آتش زند اندر خسى
سوخته ، چون قابل آتش بود * سوخته بستان ، كه آتشكش بود
چون زنم دم ؟ كآتش دل تيز شد * شير هجر آشفته و خونريز شد
آنكه او هشيار خود تند است و مست * چون بود چون او قدح گيرد به دست
هامش
( 1 ) - زلّت : لغزش .
( 2 ) - در نسخهء قونيه : فهم .