تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 52

مساهمون:

ص٥٢
شرح اين هجران و اين خون جگر * اين زمان بگذار تا وقت دگر

عشق حقيقى را بقاست

عشقهايى كز پى رنگى بود * عشق نبود عاقبت ننگى بود زانكه عشق مردگان پاينده نيست * زانكه مرده ، سوى ما آينده نيست عشق زنده در درون و در بصر * هر دمى باشد ز غنچه تازه‌تر عشق آن زنده كزين كو باقى است * كز شراب جان‌فزايت ساقى است عشق آن بگزين كه جمله انبيا * يافتند از عشق او كار و كيا تو مگو ما را بدان شه يار نيست * با كريمان كارها دشوار نيست

خلق مظهر خداوند است

گر به جهل آييم آن زندان اوست * ور به علم آييم ، آن ايوان اوست ور بگرييم ، ابر پرزرق وييم * ور بخنديم ، آن زمان برق وييم « 1 » ور به خشم و جنگ عكس قهر اوست * ور به صلح و عذر عكس مهر اوست ما كه‌ايم اندر جهان پيچ‌پيچ * چون الف او خود چه دارد ؟ هيچ‌هيچ
هامش
( 1 ) - گرفته شده از « يم » : دريا .