اى دواى نخوت و ناموس ما * اى تو افلاطون و جالينوس ما
جسم خاك از عشق بر افلاك شد * كوه در رقص آمد و چالاك شد
عشق جان طور « 1 » آمد عاشقا * طور مست و خرّ موسى صعقا « 2 »
با لب دمساز خود گر جفتمى * همچو نى من گفتنىها گفتمى
هركه او از همزبانى شد جدا * بينوا شد گرچه دارد صد نوا
چونكه گل رفت و گلستان درگذشت * نشنوى زان پس ز بلبل سرگذشت
جمله معشوق است و عاشق پردهاى * زنده معشوق است و عاشق مردهاى
چون نباشد عشق را پرواى او * او چو مرغى ماند بىپر ، واى او
علت عاشقى ز علتها جداست
عاشقى پيداست از زارى دل * نيست بيمارى چو بيمارى دل
علت عاشق ز علّتها جداست * عشق اسطرلاب اسرار خداست
عاشقى گر زين سر و گر زان سر است * عاقبت ما را بدان شه رهبر است
هرچه گويم عشق را شرح و بيان * چون به عشق آيم خجل باشم از آن
گرچه گفت اين زبان روشنگر است * ليك عشق بىزبان روشنتر است
چون قلم اندر نوشتن مىشتافت * چون به عشق آمد قلم بر خود شكافت
عقل در شرحش چو خر در گل به خفت * شرح عشق و عاشقى هم عشق گفت
آفتاب آمد دليل آفتاب * گر دليلت بايد از وى رو متاب « 3 »
از وى ار سايه نشانى مىدهد * شمس هر دم نور جانى مىدهد
من چه گويم يك رگم هشيار نيست * شرح آن يارى كه او را يار نيست
هامش
( 1 ) - اشاره به آيه : 143 سوره اعراف .
( 2 ) - طور : نام كوهى كه موسى ( ع ) بر آن مناجات مىكرد .
( 3 ) - ظاهرا مقتبس است از روايت ذيل كه پرسيدند يا امير المؤمنان ، بم عرفت ربّك ؟ فقال : « بما عرّفنى نفسه » .
اصول كافى 41 .