هر ستارش خونبهاى صد هلال * خون عالم ريختن ، او را حلال
ما بها و خونبها را يافتيم * جانب جان باختن بشتافتيم
اى حيات عاشقان در مردگى * دل نيابى جز كه در دل بردگى
من دلش جسته ، به صد ناز و دلال « 1 » * او بهانه كرده با من از ملال
گفتم آخر غرق توست اين عقل و جان * گفت رورو ، بر من اين افسون مخوان
من ندانم آنچه انديشيدهاى * اى دو ديده ، دوست را چون ديدهاى
اى گران جان ، خوار ديدستى ورا * زانكه بس ارزان خريدستى ورا
هركه او ارزان خرد ، ارزان دهد * گوهرى ، طفلى به قرص نان دهد
غرق عشقىام كه غرق است اندرين * عشقهاى اولين و آخرين
مجملش گفتم نكردم زان بيان * ورنه هم افهام سوزد هم زبان
من چو لب گويم ، لب دريا بود * من چو لا گويم مراد الّا بود
من ز شيرينى نشستم رو ترش * من ز بسيارى گفتارم خمش
تا كه شيرينى ما از دو جهان * در حجاب رو ترش باشد نهان
تا كه در هر گوش نايد اين سخن * يك همىگويم ز صد سرّ لدن
عشق خلق از عشق خداوند است
جمله عالم زان غيور آمد كه حق * برد از « 2 » غيرت بدين عالم سبق
او چو جان است و جهان چون كالبد * كالبد از جان پذيرد نيك و بد
غيرت حق ، بر مثل گندم بود * كاه خرمن ، غيرت مردم بود
اصل غيرتها بدانيد از إله * آن خلقان فرع حق بىاشتباه
هامش
( 1 ) - دلال : نوازش .
( 2 ) - در نسخهء قونيه : در .