تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 422

مساهمون:

ص٤٢٢
خواب را بگذار امشب اى پدر * يك شبى بر كوى بىخوابان گذر بنگر آنها را كه مجنون گشته‌اند * همچو پروانه به وصلت كُشته‌اند بنگر اين كشتى خلقان غرق عشق * اژدهايى گشت گويى حلق عشق اژدهاى ناپديد دلربا * عقلِ همچون كوه را او كهربا عقل هر عطار كآگه شد از او * طبل‌ها را ريخت اندر آب جو اى مزوّر « 1 » ، چشم بگشا و ببين * چند گويى مىندانم آن و اين ؟ از وباى زرق « 2 » و محرومى برآ * در جهان حىّ و قيّومى درآ تا نمىدانم همه دانم شود * وين ندانم‌هات ، مىدانم شود بگذر از مستى و مستىبخش باش * زين تلوّن نقل كن در استواش چند نازى تو بدين مستى پست * بر سر هر كوى چندين مست هست مست را چون دل فراخ انديشه شد * اين ندانم و آن ندانم پيشه شد اين ندانم و آن ندانم بهر چيست ؟ * تا بگويى آنكه مىدانيم كيست نفى بهر ثبت باشد در سخن * نفى بگذار و ز ثبت آغاز كن نيست اين و نيست آن هين واگذار * آنكه آن هستت ، آن را پيش آر دامن فضلش به كف كن كوروار * قبض اعمى اين بود اى شهريار دامن او ، امر و فرمان وى است * نيكبختى كه تُقى جان وى است آن يكى در مرغزار و جوى آب * وان يكى پهلوى او اندر عذاب او عجب مانده كه ذوق او ز چيست ؟ * وان عجب مانده كه : اين در حبس كيست ؟ هين چرا خشكى كه اينجا چشمه‌هاست * هين چرا دَردى كه اينجا صد دواست هم‌نشينا ، هين درآ اندر چمن * گويد : اى جان ، من نيارم آمدن هين بيا جانا كه پايت بسته نيست * گويدش نى نى نتانم تو مايست
هامش
( 1 ) - مزوّر : رياكار ، متقلب . ( 2 ) - زرق : ريا ، فريب‌كارى .