خواب را بگذار امشب اى پدر * يك شبى بر كوى بىخوابان گذر
بنگر آنها را كه مجنون گشتهاند * همچو پروانه به وصلت كُشتهاند
بنگر اين كشتى خلقان غرق عشق * اژدهايى گشت گويى حلق عشق
اژدهاى ناپديد دلربا * عقلِ همچون كوه را او كهربا
عقل هر عطار كآگه شد از او * طبلها را ريخت اندر آب جو
اى مزوّر « 1 » ، چشم بگشا و ببين * چند گويى مىندانم آن و اين ؟
از وباى زرق « 2 » و محرومى برآ * در جهان حىّ و قيّومى درآ
تا نمىدانم همه دانم شود * وين ندانمهات ، مىدانم شود
بگذر از مستى و مستىبخش باش * زين تلوّن نقل كن در استواش
چند نازى تو بدين مستى پست * بر سر هر كوى چندين مست هست
مست را چون دل فراخ انديشه شد * اين ندانم و آن ندانم پيشه شد
اين ندانم و آن ندانم بهر چيست ؟ * تا بگويى آنكه مىدانيم كيست
نفى بهر ثبت باشد در سخن * نفى بگذار و ز ثبت آغاز كن
نيست اين و نيست آن هين واگذار * آنكه آن هستت ، آن را پيش آر
دامن فضلش به كف كن كوروار * قبض اعمى اين بود اى شهريار
دامن او ، امر و فرمان وى است * نيكبختى كه تُقى جان وى است
آن يكى در مرغزار و جوى آب * وان يكى پهلوى او اندر عذاب
او عجب مانده كه ذوق او ز چيست ؟ * وان عجب مانده كه : اين در حبس كيست ؟
هين چرا خشكى كه اينجا چشمههاست * هين چرا دَردى كه اينجا صد دواست
همنشينا ، هين درآ اندر چمن * گويد : اى جان ، من نيارم آمدن
هين بيا جانا كه پايت بسته نيست * گويدش نى نى نتانم تو مايست
هامش
( 1 ) - مزوّر : رياكار ، متقلب .
( 2 ) - زرق : ريا ، فريبكارى .