تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 420

مساهمون:

ص٤٢٠
سبح للّه هست اشتابشان * تنقيهء تن مىكنند از بهر جان آنكه او را چشم و دل شد ديده‌بان * ديد خواهد چشم او عين العيان با تواتر نيست قانع جان او * بل ز چشم دل رسد ايقان او رحم كن بر وى كه او روى تو ديد * فرقت تلخ تو چون خواهد كشيد ؟ از فراق و هجر مىگويى سخن * هرچه خواهى كن و ليكن آن مكن تلخى هجر از ذكور و از اناث * دور دار اى مجرمان را مستغاث بر اميد وصل تو مردن خوش است * تلخى هجر تو فوق آتش است گبر مىگويد ميان آن سقر * چه غمم بودى گرم كردى نظر ؟ كان نظر شيرين‌كننده رنجهاست * ساحران را خونبهاى دست و پاست نعرهء لاضير بشنيد آسمان * چرخ ، گويى شد پى آن صولجان « 1 » ضربت فرعون ما را نيست ضير « 2 » * لطف حق غالب بود بر قهر غير گر بدانى سرّ ما را اى مضل * مىرهانيمان ز رنج ، اى كوردل هين نيازى شو ببين كانى ارغنون * مىزند يا ليت قومى يعلمون داد ما را فضل حق فرعونيى * نى چو فرعونيت ملك قانيى سر برآر و ملك بين زنده خليل * اى شده غرّه به مصر و رود نيل هين بدار از مصر اى فرعون دست * در ميان قصر جان صد مصر هست تو انا ربّكم همىگويى به عام * غافل از ماهيت اين هر دو نام ربّ بر مربوب كى لرزان بود ؟ * كى انا دان بند جسم و جان بود ؟ نك انا ماييم رسته از انا * از اناى پربلاى پرعنا شكر آن كز دار فانى مىرهيم * بر سر اين دار پندت مىدهيم دار قتل ما براق رحلت است * دار ملك تو و غفلت است اين حيات خفيه در نقش ممات * وان ممات خفيه در قشر حيات مىنمايد نور نار و نار نور * ورنه دنيا كى بدى دار الغرور ؟ هين مكن تعجيل ، اول نيست شو * چون غروف آرى ، برآ از شرق ضوء
هامش
( 1 ) - صولجان : عصاى شاهى . ( 2 ) - ضير : پرضرر .
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 420 | الفيض الكاشاني / مهدى انصارى