سبح للّه هست اشتابشان * تنقيهء تن مىكنند از بهر جان
آنكه او را چشم و دل شد ديدهبان * ديد خواهد چشم او عين العيان
با تواتر نيست قانع جان او * بل ز چشم دل رسد ايقان او
رحم كن بر وى كه او روى تو ديد * فرقت تلخ تو چون خواهد كشيد ؟
از فراق و هجر مىگويى سخن * هرچه خواهى كن و ليكن آن مكن
تلخى هجر از ذكور و از اناث * دور دار اى مجرمان را مستغاث
بر اميد وصل تو مردن خوش است * تلخى هجر تو فوق آتش است
گبر مىگويد ميان آن سقر * چه غمم بودى گرم كردى نظر ؟
كان نظر شيرينكننده رنجهاست * ساحران را خونبهاى دست و پاست
نعرهء لاضير بشنيد آسمان * چرخ ، گويى شد پى آن صولجان « 1 »
ضربت فرعون ما را نيست ضير « 2 » * لطف حق غالب بود بر قهر غير
گر بدانى سرّ ما را اى مضل * مىرهانيمان ز رنج ، اى كوردل
هين نيازى شو ببين كانى ارغنون * مىزند يا ليت قومى يعلمون
داد ما را فضل حق فرعونيى * نى چو فرعونيت ملك قانيى
سر برآر و ملك بين زنده خليل * اى شده غرّه به مصر و رود نيل
هين بدار از مصر اى فرعون دست * در ميان قصر جان صد مصر هست
تو انا ربّكم همىگويى به عام * غافل از ماهيت اين هر دو نام
ربّ بر مربوب كى لرزان بود ؟ * كى انا دان بند جسم و جان بود ؟
نك انا ماييم رسته از انا * از اناى پربلاى پرعنا
شكر آن كز دار فانى مىرهيم * بر سر اين دار پندت مىدهيم
دار قتل ما براق رحلت است * دار ملك تو و غفلت است
اين حيات خفيه در نقش ممات * وان ممات خفيه در قشر حيات
مىنمايد نور نار و نار نور * ورنه دنيا كى بدى دار الغرور ؟
هين مكن تعجيل ، اول نيست شو * چون غروف آرى ، برآ از شرق ضوء
هامش
( 1 ) - صولجان : عصاى شاهى .
( 2 ) - ضير : پرضرر .