تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 424

مساهمون:

ص٤٢٤
ابر را هم تازيانه آتشين * مىزنندش كان چنان رو ، نى چنين بر فلان وادى ببار ، اين‌سو مبار * گوش‌مالش مىدهد كه گوش دار عقل تو از آفتابى بيش نيست * اندر آن فكرى كه نهى آمد مايست كج منه اى عقل تو هم گام خويش * تا نيايد آن كسوف رو به پيش چون گنه كمتر بود ، نيم‌آفتاب * منكسف بينى و نيمى نور تاب كه به قدر جرم مىگيرم تو را * اين بود تقدير در داد و جزا خواه نيك و خواه بد ، باش و ستير « 1 » * بر همه اشيا سميعيم و بصير

نعمتهاى خدا به عنايت اوست

در كفش آن مستحق و مستحق * معتقان رحمتند از بند رق در عدم ما مستحقّان كى بديم * كه بر اين جان و بر اين دانش زديم ؟ خاك ما را ثانيا فاليز « 2 » كن * هيچ نى را بار ديگر چيز كن اين دعا تو امر كردى ز ابتدا * ورنه خاكى را چه زهره اين ندى ؟ چون دعامان امر كردى ، اى عجاب * اين دعاى خويش را كن مستجاب گر به خوشيم هيچ رأى و فن بدى * رأى و تدبيرم به حكم من بدى شب نرفتى هوش بىفرمان من * زير دام من بدى مرغان من بودمى آگه ز منزل‌هاى جان * وقت خواب و بيهشى و امتحان چون كفم از حلّ و عقد او تهى است * اى عجب اين معجبىّ من ز كيست ؟ ديده را ناديده خود انگاشتم * باز زنبيل دعا برداشتم چون الف چترى ندارم اى كريم * جز دلى كه تنگ‌تر از چشم ميم اين الف و اين ميم امّ بود ماست * ميم ام تنگ است ، الف زو نر گداست آن الف چيزى ندارد ، غافلى است * ميم دلتنگ آن زمان عاقلى است
هامش
( 1 ) - ستير : پرده ، حجاب . ( 2 ) - پاليز : كشتزار .
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 424 | الفيض الكاشاني / مهدى انصارى