ابر را هم تازيانه آتشين * مىزنندش كان چنان رو ، نى چنين
بر فلان وادى ببار ، اينسو مبار * گوشمالش مىدهد كه گوش دار
عقل تو از آفتابى بيش نيست * اندر آن فكرى كه نهى آمد مايست
كج منه اى عقل تو هم گام خويش * تا نيايد آن كسوف رو به پيش
چون گنه كمتر بود ، نيمآفتاب * منكسف بينى و نيمى نور تاب
كه به قدر جرم مىگيرم تو را * اين بود تقدير در داد و جزا
خواه نيك و خواه بد ، باش و ستير « 1 » * بر همه اشيا سميعيم و بصير
نعمتهاى خدا به عنايت اوست
در كفش آن مستحق و مستحق * معتقان رحمتند از بند رق
در عدم ما مستحقّان كى بديم * كه بر اين جان و بر اين دانش زديم ؟
خاك ما را ثانيا فاليز « 2 » كن * هيچ نى را بار ديگر چيز كن
اين دعا تو امر كردى ز ابتدا * ورنه خاكى را چه زهره اين ندى ؟
چون دعامان امر كردى ، اى عجاب * اين دعاى خويش را كن مستجاب
گر به خوشيم هيچ رأى و فن بدى * رأى و تدبيرم به حكم من بدى
شب نرفتى هوش بىفرمان من * زير دام من بدى مرغان من
بودمى آگه ز منزلهاى جان * وقت خواب و بيهشى و امتحان
چون كفم از حلّ و عقد او تهى است * اى عجب اين معجبىّ من ز كيست ؟
ديده را ناديده خود انگاشتم * باز زنبيل دعا برداشتم
چون الف چترى ندارم اى كريم * جز دلى كه تنگتر از چشم ميم
اين الف و اين ميم امّ بود ماست * ميم ام تنگ است ، الف زو نر گداست
آن الف چيزى ندارد ، غافلى است * ميم دلتنگ آن زمان عاقلى است
هامش
( 1 ) - ستير : پرده ، حجاب .
( 2 ) - پاليز : كشتزار .