تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 423

مساهمون:

ص٤٢٣

قضا هركو قرارى مىدهد

با قضا هركو قرارى مىدهد * ريشخند سبلت خود مىكند كاه برگى پيش باد ، آنگه قرار ؟ * رستخيزى وانگهانى عزم كار ؟ گر به در انبانم اندر دست عشق * يك دمى بالا و يك دم پست عشق او همىگرداندم بر گرد سر * نى به زير آرام دارم ، نه زبر عاشقان بر نيل تند افتاده‌اند * بر قضاى عشق دل بنهاده‌اند همچو سنگ آسيا اندر مدار * روز و شب نالان و گردان ، بىقرار چون قرارى نيست گردون را از او * اى دل ، اختروار ، آرامى مجو گر نمىبينى تو تدوير قدر * در عناصر جوشش و گردش نگر باد سرگردان ببين اندر خروش * پيش امرش موج دريا بين به جوش آفتاب و ماه دو گاو حراس « 1 » * گرد مىگردند و مىدادند پاس اختران هم خانه خانه مىدوند * مركب هر سعد و نحسش مىشوند اختران چرخ‌گر دورند ، هى * وين حواست كاهلند و سست پى اختران چشم و گوش و هوش ما * شب كجايند و به بيدارى كجا ؟ گاه در سعد و وصال و دل‌خوشى * گاه در نحس و فراق و بيهشى ماه گردون چون در اين گرديدن است * گاه تاريك و زمانى روشن است گه بهار و صيف همچون شهد و شير * گه سياست‌گاه برف و زمهرير چون‌كه كليات پيش او چو گوست * سخره و سجده كن چوگان اوست تو كه يك جزوى دلا زين صد هزار * چون نباشى پيش حكمش بىقرار ؟ چون ستورى باش در حكم امير * گه در آخر حبس ، و گاهى در مسير چون بر ميخت ببندد ، بسته باش * چون‌كه بگشايد ، بر او ، برجسته باش آفتاب ار در فلك كج مىجهد * در سيه‌رويى كسوفش مىدهد كز ذنب پرهيز كن ، هين هوشيار * تا نگردى تو سيه‌رو ديگ‌وار
هامش
( 1 ) - حراس : نگاهبانان .