قضا هركو قرارى مىدهد
با قضا هركو قرارى مىدهد * ريشخند سبلت خود مىكند
كاه برگى پيش باد ، آنگه قرار ؟ * رستخيزى وانگهانى عزم كار ؟
گر به در انبانم اندر دست عشق * يك دمى بالا و يك دم پست عشق
او همىگرداندم بر گرد سر * نى به زير آرام دارم ، نه زبر
عاشقان بر نيل تند افتادهاند * بر قضاى عشق دل بنهادهاند
همچو سنگ آسيا اندر مدار * روز و شب نالان و گردان ، بىقرار
چون قرارى نيست گردون را از او * اى دل ، اختروار ، آرامى مجو
گر نمىبينى تو تدوير قدر * در عناصر جوشش و گردش نگر
باد سرگردان ببين اندر خروش * پيش امرش موج دريا بين به جوش
آفتاب و ماه دو گاو حراس « 1 » * گرد مىگردند و مىدادند پاس
اختران هم خانه خانه مىدوند * مركب هر سعد و نحسش مىشوند
اختران چرخگر دورند ، هى * وين حواست كاهلند و سست پى
اختران چشم و گوش و هوش ما * شب كجايند و به بيدارى كجا ؟
گاه در سعد و وصال و دلخوشى * گاه در نحس و فراق و بيهشى
ماه گردون چون در اين گرديدن است * گاه تاريك و زمانى روشن است
گه بهار و صيف همچون شهد و شير * گه سياستگاه برف و زمهرير
چونكه كليات پيش او چو گوست * سخره و سجده كن چوگان اوست
تو كه يك جزوى دلا زين صد هزار * چون نباشى پيش حكمش بىقرار ؟
چون ستورى باش در حكم امير * گه در آخر حبس ، و گاهى در مسير
چون بر ميخت ببندد ، بسته باش * چونكه بگشايد ، بر او ، برجسته باش
آفتاب ار در فلك كج مىجهد * در سيهرويى كسوفش مىدهد
كز ذنب پرهيز كن ، هين هوشيار * تا نگردى تو سيهرو ديگوار
هامش
( 1 ) - حراس : نگاهبانان .