تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 421

مساهمون:

ص٤٢١
از انايى ازل دل دنگ شد * اين انايى سرد گشت و ننگ شد از انا چون رست اكنون شد انا * آفرين‌ها بر اناى بىعنا او گريزان و انايى در پيش * مىدود چون ديد ويرانى ويش طالب اويى ، نگرد طالبت * چون به مردى طالبت شد مطلبت زنده‌اى كى مرده‌شو شويد تو را ؟ * طالبى ، كى مطلبت جويد تو را ؟ اندر اين راه ار خرد ره بين بدى * فخر رازيى رازدار دين بدى ليك چون من لم يذق لم يدر بود * عقل و تخييلات او حيرت فزود كى شود كشف از تفكّر اين انا ؟ * اين انا مكشوف شد بعد الفنا مىفتد اين عقل‌ها در افتقاد * در مغاكى « 1 » حلول و اتّحاد

خانه عاشق چنين اولىتر است

عاذلا « 2 » چند اين صلاى ماجرا ؟ * پند كم ده بعد از اين ديوانه را من نخواهم عشوهء هجران شنود * آزمودم ، چند خواهم آزمود ؟ هرچه غير شورش و ديوانگى است * اندر اين ره دورى و بيگانگى است هين بنه بر پايم آن زنجير را * كه دريدم سلسلهء تدبير را وقت آن آمد كه من عريان شوم * نقش بگذارم ، سراسر جان شوم اى عدوى شرم و انديشه بيا * كه دريدم پردهء شرم و حيا هين گلوى صبر گير و مىفشار * تا خنك گردد دل عشق اى سوار تا نسوزم ، كى خنك گردد دلش * اى دل ما خاندان و منزلش خانهء خود را همىسوزى ، بسوز * كيست آن كس كه بگويد لايجوز ؟ خوش بسوز اين خانه را اى شير مست * خانهء عاشق چنين اولىتر است بعد از آن اين سوز را قبله كنم * زانكه شمعم من ، بسوزش روشنم
هامش
( 1 ) - مغاك : عمق ، ژرف . ( 2 ) - عاذل : ملامت‌كننده .