تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 425

مساهمون:

ص٤٢٥
در زمان بيهشى ، خود هيچ من * در زمان هوش ، بىجا هيچ من هيچ ديگر بر چنين هيچى منه * نام دولت بر چنين پيچى منه خود ندارم هيچ ، به سازد مرا * كه ز وهم دارم است اين صد عنا در ندارم هم تو داراييم كن * رنج ديدم ، راحت‌افزاييم كن هم در آب ديده عريان بايستم * بر در تو چون‌كه ديده نيستم آب ديدهء بندهء بىديده را * سبزهء بخش و نباتى زين چرا ور نماند آب ، آبم ده ز عين * همچون عينين نبى هطّالتين « 1 » او چو آب ديده جست از جود حق * با چنان اجلال و اقبال و سبق چون نباشم ز اشك خون باريك ريس * من تهىدست قصور كاسه‌ليس ؟ چون چنان چشم اشك را مفتون بود * اشك من بايد كه صد جيحون بود قطره زان زين دو صد جيحون به است * كه بدان يك قطره جن انس رست چون‌كه باران جست آن روضه بهشت * خود نجويد آب ، شوره خاك رشت اى اخى دست از دعا كردن مدار * با اجابت يا رد اويت چه كار ؟ نان كه سد و مانع اين آب بود * دست از آن نان مىبايد شست زود خويش را موزون و چست و سُخته « 2 » كن * ز آب ديده نان خود را پخته كن نور روى يوسفى وقت عبور * مىفتادى در شباك هر قصور پس بگفتندى درون خانه در * يوسف است اين سو به سيران درگذر زانكه بر ديوار ديدندى شعاع * فهم كردندى پس اصحاب بقاع خانهء راكش دريچه است از طرف * دارد از سيران آن يوسف شرف هين دريچه سوى يوسف باز كن * در شكافش فرجه‌اى آغاز كن عشق‌ورزى آن دريچه كردن است * كز جمال دوست سينه روشن است پس هماره روى معشوقه نگر * اين به دست توست بشنو اى پدر راه كن در اندرونها خويش را * دور كن ادراك غيرانديش را كيميا دارى ، دواى پوست كن * دشمنان را زين صناعت دوست كن
هامش
( 1 ) - هطّال : پراشك . ( 2 ) - سنجيده .
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 425 | الفيض الكاشاني / مهدى انصارى