در زمان بيهشى ، خود هيچ من * در زمان هوش ، بىجا هيچ من
هيچ ديگر بر چنين هيچى منه * نام دولت بر چنين پيچى منه
خود ندارم هيچ ، به سازد مرا * كه ز وهم دارم است اين صد عنا
در ندارم هم تو داراييم كن * رنج ديدم ، راحتافزاييم كن
هم در آب ديده عريان بايستم * بر در تو چونكه ديده نيستم
آب ديدهء بندهء بىديده را * سبزهء بخش و نباتى زين چرا
ور نماند آب ، آبم ده ز عين * همچون عينين نبى هطّالتين « 1 »
او چو آب ديده جست از جود حق * با چنان اجلال و اقبال و سبق
چون نباشم ز اشك خون باريك ريس * من تهىدست قصور كاسهليس ؟
چون چنان چشم اشك را مفتون بود * اشك من بايد كه صد جيحون بود
قطره زان زين دو صد جيحون به است * كه بدان يك قطره جن انس رست
چونكه باران جست آن روضه بهشت * خود نجويد آب ، شوره خاك رشت
اى اخى دست از دعا كردن مدار * با اجابت يا رد اويت چه كار ؟
نان كه سد و مانع اين آب بود * دست از آن نان مىبايد شست زود
خويش را موزون و چست و سُخته « 2 » كن * ز آب ديده نان خود را پخته كن
نور روى يوسفى وقت عبور * مىفتادى در شباك هر قصور
پس بگفتندى درون خانه در * يوسف است اين سو به سيران درگذر
زانكه بر ديوار ديدندى شعاع * فهم كردندى پس اصحاب بقاع
خانهء راكش دريچه است از طرف * دارد از سيران آن يوسف شرف
هين دريچه سوى يوسف باز كن * در شكافش فرجهاى آغاز كن
عشقورزى آن دريچه كردن است * كز جمال دوست سينه روشن است
پس هماره روى معشوقه نگر * اين به دست توست بشنو اى پدر
راه كن در اندرونها خويش را * دور كن ادراك غيرانديش را
كيميا دارى ، دواى پوست كن * دشمنان را زين صناعت دوست كن
هامش
( 1 ) - هطّال : پراشك .
( 2 ) - سنجيده .