تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 419

مساهمون:

ص٤١٩

پوزبند وسوسه عشق است و بس

پوزبند وسوسه عشق است و بس * ورنه كى وسواس را بسته است كس ؟ عاشقى شو ، شاهدى خوبى بجو * صيد مرغابى همىكن جو به جو غير اين معقول‌ها ، معقول‌ها * يا بى اندر عشق با فرّ و بها غير اين عقل تو حق را عقل‌هاست * كه بدان تدبير اسباب سماست چون به بازى عقل در عشق صمد « 1 » * عشر امثالت دهد تا هفتصد آن زنان چون عقل‌ها درباختند * بر رواق عشق يوسف تاختند عقلشان يك دم ستد ساقىّ عمر * سير گشتند از خود و باقىّ عمر حسن صد يوسف جمال ذو الجلال * اى كم از زن ، شو فداى آن جمال عشق برّد بحث را اى جان و بس * كو ز گفت و كو شود فريادرس حيرتى آيد ز عشق آن نطق را * زهره نبود كه كند او ماجرا كه بترسد ، گر جوابى وادهد * گوهرى از لنج او بيرون او جهد لب ببندد محكم او از خير و شر * تا نبايد كز دهان افتد گهر

گر نبودى عشق ، بفسردى جهان

عشق بحرى ، آسمان بر وى كفى * چون زليخا در هواى يوسفى دور گردون‌ها ز موج عشق دان * گر نبودى عشق ، بفسردى جهان كى جمادى محو گشتى در نبات ؟ * كى فداى روح گشتى ناميات ؟ روح كى گشتى فداى آن دمى * كز نسيمش حامله شد مريمى ؟ هريكى بر جا ترنجيدى چو يخ * كى بدى پرّان و جويان چون ملخ ؟ ذرّه‌ذرّه عاشقان آن جمال * مىشتابد در علو همچون نهال
هامش
( 1 ) - صمد : خداوند بىنياز .