پوزبند وسوسه عشق است و بس
پوزبند وسوسه عشق است و بس * ورنه كى وسواس را بسته است كس ؟
عاشقى شو ، شاهدى خوبى بجو * صيد مرغابى همىكن جو به جو
غير اين معقولها ، معقولها * يا بى اندر عشق با فرّ و بها
غير اين عقل تو حق را عقلهاست * كه بدان تدبير اسباب سماست
چون به بازى عقل در عشق صمد « 1 » * عشر امثالت دهد تا هفتصد
آن زنان چون عقلها درباختند * بر رواق عشق يوسف تاختند
عقلشان يك دم ستد ساقىّ عمر * سير گشتند از خود و باقىّ عمر
حسن صد يوسف جمال ذو الجلال * اى كم از زن ، شو فداى آن جمال
عشق برّد بحث را اى جان و بس * كو ز گفت و كو شود فريادرس
حيرتى آيد ز عشق آن نطق را * زهره نبود كه كند او ماجرا
كه بترسد ، گر جوابى وادهد * گوهرى از لنج او بيرون او جهد
لب ببندد محكم او از خير و شر * تا نبايد كز دهان افتد گهر
گر نبودى عشق ، بفسردى جهان
عشق بحرى ، آسمان بر وى كفى * چون زليخا در هواى يوسفى
دور گردونها ز موج عشق دان * گر نبودى عشق ، بفسردى جهان
كى جمادى محو گشتى در نبات ؟ * كى فداى روح گشتى ناميات ؟
روح كى گشتى فداى آن دمى * كز نسيمش حامله شد مريمى ؟
هريكى بر جا ترنجيدى چو يخ * كى بدى پرّان و جويان چون ملخ ؟
ذرّهذرّه عاشقان آن جمال * مىشتابد در علو همچون نهال
هامش
( 1 ) - صمد : خداوند بىنياز .