تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 418

مساهمون:

ص٤١٨
كه نگردد سنّت ما از رشد * نيك را نيكى و بد را بد رسد كار كن هين كه سليمان زنده است * تا تو ديوى ، تيغ او برنده است چون فرشته گشت ، از تيغ ايمنى است * از سليمان هيچ او را خوف نيست حكم او بر ديو باشد نى ملك * رنج در جوف است ، نى فوق فلك ترك كن اين جبر را كه بس تهى است * تا بدانى سرّ هر چيزى كه چيست ترك كن اين جبر جمع منبلان « 1 » * تا خبر يا بى از آن جبرى چو جان ترك معشوقى كن و كن عاشقى * اى گمان برده كه خوب و فايقى

جبرى جواب آغاز كرد

كافر جبرى جواب آغاز كرد * كه از آن حيران شد آن منطيق مرد ليك اگر من آن جوابات و سؤال * جمله واگويم بمانم زين مقال زان مهم‌تر گفتنىها هستمان * كه بدان فهم تو ، به بايد نشان اندكى گفتيم زان بحث عُتُل « 2 » * ز اندكى پيدا شود قانون كل همچنين بحث است تا حشر بشر * در ميان جبرى و اهل قدر گر فروماندى ز دفع خصم خويش * مذهب ايشان برافتادى و پيش چون‌كه مقضى بد دوام آن روش * مىدهدشان از دلايل پرورش تا كه اين هفتاد و دو ملّت دوام * در جهان ماند الى يوم القيام چون جهان ظلمت است و عيب اين * از براى سايه مىبايد زمين عزت مخزن بود اندر بها * كه برو بسيار باشد قفل‌ها عزت مقصود بود اى ممتحن * پيچ‌پيچ راه و عقبه و راهزن
هامش
( 1 ) - منبل : بىاعتقاد . ( 2 ) - عتل : درشت‌گوى .