تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 417

مساهمون:

ص٤١٧
وان‌چنان‌كه ساحران فرعون را * روسيه كردند از صبر و وفا دست و پا دادند در جرم قود * آن به صدساله عبادت كى شود ؟ تو كه پنجه‌ساله خدمت كرده‌اى * كى چنين صدقى به دست آورده‌اى ؟

گستاخ‌رو اندر هرى

آن يكى گستاخ‌رو اندر هِرى * چون بديدى او غلام مهترى جامه اطلس ، كمر زرّين روان * روى كردى سوى قبله آسمان كى خدا زين خواجهء صاحب منن * چون نياموزى تو بنده داشتن ؟ بنده پروردن بياموز اى خدا * زين رئيس و اختيار شهر ما بود محتاج و برهنه بينوا * در زمستان لرزلرزان از هوا انبساطى كرد او با داورى * جرأتى مىكرد او از لم ترى اعتمادش بر هزاران موهبت * كه نديم حق شد اهل معرفت گر نديم شاه گستاخى كند * تو مكن ، كه آن ندارى آن سند حق ميان داد و ميان به از كمر * گر كسى تاجى دهد ، او داد سر تا به كى روزى كه شاه آن خواجه را * متّهم كرد و ببستش دست و پا آن غلامان را شكنجه مىنمود * كه دفينهء خواجه بنماييد زود سرّ او با من بگوييد اى خسان * ورنه برّم از شما حلق و لسان مدّت يك ماهشان تعذيب كرد * روز و شب اشكنجه و افشار و درد پاره‌پاره كردشان و يك غلام * راز خواجه وانگفت از اهتمام گفتش اندر خواب هاتف ، كى كيا * بنده بودن هم بياموز و بيا اى دريده پوستين يوسفان * گر بدرّد گرگت ، آن از خويش دان زانكه مىبافى ، همه‌ساله بپوش * زانكه مىكارى ، همه‌ساله بنوش فعل توست اين غصّه‌هاى دم‌به‌دم * اين بود معنى قد جفّ القلم