تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 416

مساهمون:

ص٤١٦
تو روا دارى ، روا باشد كه حق * همچو معزول آيد از حكم سبق ؟ كه ز دست من برون رفته است كار * پيش من چندين ميا ، چندين مزار بلكه معنى آن بود جفّ القلم * نيست يكسان نزد من عدل و ستم فرق بنهادم ميان خير و شر * فرق بنهادم ز بد هم از بتر ذرّه‌اى گر در تو افزونى ادب * باشد از يادت ، بداند فضل رب قدر آن ذرّه تو را افزون دهد * ذرّه چون كوهى قدم بيرون نهد آنكه مىلرزد ز بيم ردّ او * وانكه طعنه مىزند در جدّ او فرق نبود ، هر دو يك باشد برش * شاه نبود ، خاك تيره بر سرش ذرّه‌اى گر جدّ تو افزون بود * در ترازوى خدا موزون بود پيش آن شاهان هماره جان كنى * بىخبر ايشان ز غدر و روشنى گفتِ غمّازى كه بد گويد تو را * ضايع آيد خدمت تو سالها پيش شاهى كه سميع است و بصير * گفتِ غمازى نباشد جاىگير جمله غمّازان از آن شه آيسند * سوى ما آيند و در ما مىرسند بد همىگويند شه را پيش ما * كه برو ، جفّ القلم ، كم كن وفا معنى جفّ القلم كى آن بود * كه وفاها با جفا يكسان بود « 1 » ؟ بل جفا را هم جفا ، جفّ القلم * وان وفا را هم وفا ، جفّ القلم عفو باشد ، ليك كو فرّ اميد * كه بود بنده ز تقوا روسفيد ؟ دزد را گر عفو باشد جان برد * كى وزير و خازن سلطان شود اى امين الدين ربّانى ، بيا * كز امانت هست هر تاج و لوا پور سلطان گر بد و خائن شود * آن سرش از تن بدان به اين شود ور غلام هند وى آرد وفا * دولت او را مىزند طال بقا چه غلام ، ار بر درى سگ باوفاست * در دل سالار او را صد رضاست جز مگر دزدى كه خدمت‌ها كند * صدق او بيخ جفا را بركند چون فضيل راهزن كور است باخت * زانكه ده‌مرده به‌سوى توبه تاخت
هامش
( 1 ) - اشاره به حديث رسول ( ص ) با ابو هريره : « جفّ القلم بما أنت لاق » . بخارى 4 : 92 و با تفصيل بيشتر 3 : 154 .