تو روا دارى ، روا باشد كه حق * همچو معزول آيد از حكم سبق ؟
كه ز دست من برون رفته است كار * پيش من چندين ميا ، چندين مزار
بلكه معنى آن بود جفّ القلم * نيست يكسان نزد من عدل و ستم
فرق بنهادم ميان خير و شر * فرق بنهادم ز بد هم از بتر
ذرّهاى گر در تو افزونى ادب * باشد از يادت ، بداند فضل رب
قدر آن ذرّه تو را افزون دهد * ذرّه چون كوهى قدم بيرون نهد
آنكه مىلرزد ز بيم ردّ او * وانكه طعنه مىزند در جدّ او
فرق نبود ، هر دو يك باشد برش * شاه نبود ، خاك تيره بر سرش
ذرّهاى گر جدّ تو افزون بود * در ترازوى خدا موزون بود
پيش آن شاهان هماره جان كنى * بىخبر ايشان ز غدر و روشنى
گفتِ غمّازى كه بد گويد تو را * ضايع آيد خدمت تو سالها
پيش شاهى كه سميع است و بصير * گفتِ غمازى نباشد جاىگير
جمله غمّازان از آن شه آيسند * سوى ما آيند و در ما مىرسند
بد همىگويند شه را پيش ما * كه برو ، جفّ القلم ، كم كن وفا
معنى جفّ القلم كى آن بود * كه وفاها با جفا يكسان بود « 1 » ؟
بل جفا را هم جفا ، جفّ القلم * وان وفا را هم وفا ، جفّ القلم
عفو باشد ، ليك كو فرّ اميد * كه بود بنده ز تقوا روسفيد ؟
دزد را گر عفو باشد جان برد * كى وزير و خازن سلطان شود
اى امين الدين ربّانى ، بيا * كز امانت هست هر تاج و لوا
پور سلطان گر بد و خائن شود * آن سرش از تن بدان به اين شود
ور غلام هند وى آرد وفا * دولت او را مىزند طال بقا
چه غلام ، ار بر درى سگ باوفاست * در دل سالار او را صد رضاست
جز مگر دزدى كه خدمتها كند * صدق او بيخ جفا را بركند
چون فضيل راهزن كور است باخت * زانكه دهمرده بهسوى توبه تاخت
هامش
( 1 ) - اشاره به حديث رسول ( ص ) با ابو هريره : « جفّ القلم بما أنت لاق » . بخارى 4 : 92 و با تفصيل بيشتر 3 : 154 .