تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 414

مساهمون:

ص٤١٤
گفت : توبه كردم از جبر اى عيار * اختيار است ، اختيار است ، اختيار اختيارت ، اختيارش هست كرد * اختيارش چون سوارى زير كرد اختيارش اختيار ما كند * امر شد بر اختيار اى مستند قدرت تو بر جمادات از نبرد * كى جمادى را از آنها نفى كرد ؟ قدرتش بر اختيارات آن‌چنان * نفى نكند اختيارى را از آن نادر اين باشد كه چندين اختيار * ساجد اندر اختيارش بنده‌وار خواستش مىگوى بر وجه كمال * كه نباشد نسبت جبر و ضلال چون‌كه گفتى كفر من خواست ويست * خواست خود را نيز هم مىدان كه هست زانكه بىخواه تو خود كفر تو نيست * كفر با جبرش تناقض گفتنى است چون نه‌اى رنجور ، سر را برمبند * اختيارت هست ، سلبت برمخند جهد كن كز جام حق يا بى نوى * بىخود و بىاختيار آنگه شوى آنگه آن مى را بود كل اختيار * تو شوى معذور مطلق مست‌وار هرچه كوبى گفته مىباشد آن * هرچه گيرى كرده مىباشد آن كى كند آن مست جز مرگ و صواب * كه ز جام حق چشيده است او شراب

در تفسير حديث رسول : « ما شاء اللّه كان و ما لم يشأ لم يكن » « 1 »

قول بنده ، ايش شاء اللّه كان * بهر آن نبود كه منبل « 2 » كن روان بلكه تحريص است بر اخلاص و جدّ * كه در آن خدمت فزون شو مستعِد گر بگويند آنچه مىخواهى تو راد * كارگاه توست برحسب مراد آنگهان تنبل كنى جائز بود * كآنچه خواهى و آنچه گويى آن شود چون بگويند أيش شاء اللّه كان * حكم حكم اوست مطلق ، جاودان
هامش
( 1 ) - حديث نبوى : مستدرك حاكم 1 : 516 ، مسند احمده : 191 . ( 2 ) - منبل : تنبل ، كاهل .