تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 413

مساهمون:

ص٤١٣
از چنين عذر اى سليم با نبيل * خون و مال و زن همه كردى سبيل هركسى پس سبلت تو بركند * عذر آرد خويش را مضطر كند حكم حق گر عذر مىشايد تو را * پس بياموز و بده فتوى مرا كه مرا صد آرزو و شهوت است * دست من بسته ز بيم و هيبت است پس كرم كن ، عذر را تعليم ده * برگشا از دست و پاى من گره اختيارى كرده‌اى تو پيشه‌اى * كاختيارى دارم و انديشه‌اى ورنه چون بگزيده‌اى آن پيشه را * از ميان پيشه‌ها اى كدخدا ؟ چون‌كه آيد نوبت نفس و هوا * بيست مَرده اختيار آيد تو را چون بيايد نوبت شكر نعم * اختيارت نيست وز سنگى تو كم دوزخت را عذر اين باشد يقين * كاندر اين سوزش مرا معذور بين پس بدين حجّت چو معذورت نداشت * وز كف جلّاد اين دورت نداشت چون بدين داور جهان منظوم شد * حال اين عالم همَت معلوم شد

حكايت

آن يكى بر رفت بالاى درخت * مىفشاند آن ميوه را دزدانه سخت صاحب باغ آمد و گفت اى دنى * از خدا شرميت كو ، چه مىكنى ؟ گفت از باغ خدا بندهء خدا * گر خورد ميوه كه حق كردش عطا عاميانه چه ملامت مىكنى * بخل بر خوان خداوند غنى گفت اى ايبك بياور آن رسن * تا بگويم من جواب بو الحسن پس ببستش سخت آن دم بر درخت * مىزد او بر پشت و ساقش چوب سخت گفت : آخر از خدا شرمى بدار * مىكشى اين بىگنه را زارزار گفت اگر چوب خدا اين بنده‌اش * مىزند بر پشت ديگر بنده خوش چوب حق و پشت و پهلو آن او * من غلام و آلت فرمان هو
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 413 | الفيض الكاشاني / مهدى انصارى