از چنين عذر اى سليم با نبيل * خون و مال و زن همه كردى سبيل
هركسى پس سبلت تو بركند * عذر آرد خويش را مضطر كند
حكم حق گر عذر مىشايد تو را * پس بياموز و بده فتوى مرا
كه مرا صد آرزو و شهوت است * دست من بسته ز بيم و هيبت است
پس كرم كن ، عذر را تعليم ده * برگشا از دست و پاى من گره
اختيارى كردهاى تو پيشهاى * كاختيارى دارم و انديشهاى
ورنه چون بگزيدهاى آن پيشه را * از ميان پيشهها اى كدخدا ؟
چونكه آيد نوبت نفس و هوا * بيست مَرده اختيار آيد تو را
چون بيايد نوبت شكر نعم * اختيارت نيست وز سنگى تو كم
دوزخت را عذر اين باشد يقين * كاندر اين سوزش مرا معذور بين
پس بدين حجّت چو معذورت نداشت * وز كف جلّاد اين دورت نداشت
چون بدين داور جهان منظوم شد * حال اين عالم همَت معلوم شد
حكايت
آن يكى بر رفت بالاى درخت * مىفشاند آن ميوه را دزدانه سخت
صاحب باغ آمد و گفت اى دنى * از خدا شرميت كو ، چه مىكنى ؟
گفت از باغ خدا بندهء خدا * گر خورد ميوه كه حق كردش عطا
عاميانه چه ملامت مىكنى * بخل بر خوان خداوند غنى
گفت اى ايبك بياور آن رسن * تا بگويم من جواب بو الحسن
پس ببستش سخت آن دم بر درخت * مىزد او بر پشت و ساقش چوب سخت
گفت : آخر از خدا شرمى بدار * مىكشى اين بىگنه را زارزار
گفت اگر چوب خدا اين بندهاش * مىزند بر پشت ديگر بنده خوش
چوب حق و پشت و پهلو آن او * من غلام و آلت فرمان هو