كه چرا بر من ز دو دستم شكست * او عدو و خصم جان ما بُدَست ؟
كودكان خورد را چون مىزنى * چون بزرگان را منزّه مىكنى ؟
آنكه دزدد مال تو ، گويى بگير * دست و پايش را ببُر ، اندر نكير
وانكه قصد عورت تو مىكند * صد هزاران خشم از تو مىدمد
گر بيايد سيل و رختِ تو برد * هيچ با سيل آورد كينى خرد ؟
خِشم در تو شد بيان اختيار * تا نگويى جبر يا نه اعتذار
گر شتربان اشترى را مىزند * آن شتر قصد زننده مىكند
خِشم اشتر نيست با آن چوب او * پس ز مختارى شُتُر بر دست بو
همچنان سگ ، گر برو سنگى زنى * بر تو آرد حمله ، گردد منتهى
سنگ را گر گيرد ، از خشم تو است * كه تو دورى و ندارد بر تو دست
عقل حيوانى چو دانست اختيار * اين مگو اى عقل انسان ، شرم دار
روشن است اين ، ليك از طمع سحور * آن خورنده چشم مىبندد ز نور
چونكه كُلّى ميل او نان خوردن است * رو به تاريكى كند كه روز نيست
حرص چون خورشيد را پنهان كند * چه عجب گر پشت بَر بُرهان كند ؟
حكايت
گفت دزدى شحنه « 1 » را كاى پادشاه * آنچه كردم بود آن حكم إله
گفت شحنه آنچه من هم مىكنم * حكم حق است اى دو چشم روشنم
از دكانى گر كسى تُربى برد * كاين ز حكم ايزد است ، اى باخرد
بر سرش كوبى دو سه مشت گره * حكم حقّ است اينكه اينجا باز نه
در يكى ترّه چو اين عذر اى فضول * مىنيايد پيش بقّالى قبول
تو بدين عذر اعتمادى مىكنى * بر حوالى اژدهايى مىتنى ؟
هامش
( 1 ) - شحنه : داروغه .