حس را حيوان مُقِرّ است اى رفيق * ليك ادراك دليل آمد دقيق
درك و جدايى دليل حس بود
درك وجدانى دليل حس بود * هر دو در يك جدول اى عم مىرود
نغز مىآيد بَرو كُن يا مَكُن * امر و نهى و ماجراها و سخُن
اينكه فردا اين كنم يا آن كنم * اين دليل اختيار است اى صنم
وان پشيمانى كه خوردى زان بدى * ز اعتماد خويش گشتى معتدى « 1 »
جمله قرآن امر و نهى است و وعيد * امر كردن سنگ مرمر را كه ديد ؟
هيچ دانا ، هيچ غافل اين كند * بر كلوخ و سنگ خشم و كين كند ؟
كه بگفتم كه چنين كن يا چنان * چون نگرديد اى موات و عاجزان ؟
وى غلامِ بسته دست ، اشكستهپا * نيزهاى برگير و بيا سوى وغا
خالقى كِه اختر و گردون كند * امر و نهى جاهلانه چون كند ؟
احتمال عجز از حق راندى * جاهل و گيج و سفيهش خواندى
عجز نبود آن قدر ، ور گر بود * جاهلى از عاجزى بدتر بود
تُرك مىگويد قُنُق « 2 » را از كرم * بىسگ و بىدلق آ ، سوى درم
وز فلان سو اندرآ هين باادب * تا سگم بندد ز تو دندان و لب
تو به عكس آن كنى ، بر در روى * لاجرم از زخم سگ خسته شوى
آنچنان رو كه غلامان رفتهاند * تا سگش گردد حليم و مهرمند
غير حق را گر نباشد اختيار * خشم چون مىآيدت بر جُرم دار ؟
چون همىخواهى تو دندان بر عدو * چون همىبينى گناه و جُرم از او ؟
گر ز سقف خانه چوبى بشكند * بر تو افتد ، سخت مجروحت كند
هيچ خصمى آيدت بر چوب سقف * هيچ اندر كين او باشى تو وقف ؟
هامش
( 1 ) - در نسخه قونيه : مهتدى .
( 2 ) - قنق : ( تركى ) مهمان .