تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 411

مساهمون:

ص٤١١
حس را حيوان مُقِرّ است اى رفيق * ليك ادراك دليل آمد دقيق

درك و جدايى دليل حس بود

درك وجدانى دليل حس بود * هر دو در يك جدول اى عم مىرود نغز مىآيد بَرو كُن يا مَكُن * امر و نهى و ماجراها و سخُن اينكه فردا اين كنم يا آن كنم * اين دليل اختيار است اى صنم وان پشيمانى كه خوردى زان بدى * ز اعتماد خويش گشتى معتدى « 1 » جمله قرآن امر و نهى است و وعيد * امر كردن سنگ مرمر را كه ديد ؟ هيچ دانا ، هيچ غافل اين كند * بر كلوخ و سنگ خشم و كين كند ؟ كه بگفتم كه چنين كن يا چنان * چون نگرديد اى موات و عاجزان ؟ وى غلامِ بسته دست ، اشكسته‌پا * نيزه‌اى برگير و بيا سوى وغا خالقى كِه اختر و گردون كند * امر و نهى جاهلانه چون كند ؟ احتمال عجز از حق راندى * جاهل و گيج و سفيهش خواندى عجز نبود آن قدر ، ور گر بود * جاهلى از عاجزى بدتر بود تُرك مىگويد قُنُق « 2 » را از كرم * بىسگ و بىدلق آ ، سوى درم وز فلان سو اندرآ هين باادب * تا سگم بندد ز تو دندان و لب تو به عكس آن كنى ، بر در روى * لاجرم از زخم سگ خسته شوى آن‌چنان رو كه غلامان رفته‌اند * تا سگش گردد حليم و مهرمند غير حق را گر نباشد اختيار * خشم چون مىآيدت بر جُرم دار ؟ چون همىخواهى تو دندان بر عدو * چون همىبينى گناه و جُرم از او ؟ گر ز سقف خانه چوبى بشكند * بر تو افتد ، سخت مجروحت كند هيچ خصمى آيدت بر چوب سقف * هيچ اندر كين او باشى تو وقف ؟
هامش
( 1 ) - در نسخه قونيه : مهتدى . ( 2 ) - قنق : ( تركى ) مهمان .