ديو گويد اى اسير طبع و تن * عرضه مىكردم ، نكردم زور من
وان فرشته گويدت من گفتمت * كه از اين شادى فزون گردد غمت
اين فلان روزت نگفتم من چنان * كه از آن سوى است ره سوى جنان ؟
ما محبّ جان و روحافزاى تو * ساجدان مُخلِصِ باباى تو
اين زمانت خدمتى هم مىكنيم * سوى مخدومى صلابت مىزنيم
آن گره بابات را بوده عِدا * در خطاب اسجدوا ، كرده ابا
آن گرفتى ، آن ما انداختى * حق خدمتهاى ما نشناختى
اين زمان ما را و ايشان را عيان * درنگر ، بشناس از لحن و بيان
نيمه شب چون بشنوى رازى ز دوست * چون سخن گويد سحر ، دانى كه اوست
ور دو كس در شب خبر آرد تو را * روز از گفتن شناسى هر دو را
مخلص اينكه ديو و روح عرضهدار * هر دو هستند از تتمه اختيار
اختيارى هست در ما ناپديد * چون دو مطلب ديد ، آيد در مزيد
اوستادان كودكان را مىزنند * آن ادب سنگ سيه را كى كنند ؟
در خرد جبر از قدر رسواتر است * زانكه جبرى حس خود را منكر است
مُنكِر حِس نيست آن مَردِ قَدَر * فعل حق حسّى نباشد اى پسر
مُنكِرَ فعل خداوند جليل * هست در انكار مدلولِ دليل
آن بگويد دود هست و نار نى * نور شمعى ، بى ز شمع روشنى
وين همىبيند معيّن نار را * نيست مىگويد پى انكار را
جامهاش سوزد ، و گويد نار نيست * جامهاش دوزد ، و گويد تار نيست
پس تَسَفسُط آمد اين معنىّ جَبر * لاجرم بدتر بود زين روزِ گبر « 1 »
گبر گويد هست عالم ، نيست رب * يا ربى گويد كه نبود مستجَب
اين همىگويد جهان خود نيست هيچ * هست سوفسطايى اندر پيچپيچ
جملهء عالم مقر در اختيار * امر و نهى و اين ميار و آن بيار
او همىگويد كه امر و نهى لاست * اختيارى نيست ، اين جمله خطاست
هامش
( 1 ) - اشاره به حديث : « القدرية مجوس هذه الأمّة » جامع صغير 2 : 88 .