تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 408

مساهمون:

ص٤٠٨
نفس و شيطان خواست خود را پيش برد * وان عنايت قهر گشت و خورد و مرد چون‌كه خواستِ نفس آمد مستعان * تسخر آمد ايش شاء اللّه كان من اگر ننگ مغان يا كافرم * آن نيم كه بر خدا اين ظن برم كه كسى ناخواه او وز رغم او * گردد اندر ملكت او حكم جو ملكتِ او را فروگيرد چنين * كه نيارد دم زدن ، دم‌آفرين دفع او مىخواهد و مىبايدش * ديو هر دم غصه مىافزايدش بنده اين ديو مىبايد شدن * چون‌كه غالب اوست در هر انجمن كه مبادا كين كشد شيطان ز من * پس چه دستم گيرد آنجا ذو المنن ؟ آنكه او خواهد مراد او شود * از كه كار من دگر نيكو شود ؟ حاش للّه أيش شاء اللّه كان * حاكم آمد در مكان و لامكان هيچ‌كس در ملك او بىامر او * در نيفزايد سر يكتاى مو ملك ملك اوست فرمان آن اوست * كمترين سگ بر در آن شيطان اوست بر در كهف الوهيّت چو سگ * ذرّه‌ذرّه امر جو ، برجسته رگ اى سگ ديو ، امتحان مىكن كه تا * چون در اين ره مىنهند اين خلق پا حمله مىكن ، منع مىكن ، مىنگر * تا كه باشد ماده اندر صدق و نر ؟ پس اعوذ از بهر اين باشد ، چو سگ * گشته باشد از ترفّع فوق بك اين اعوذ است كه ترك خطا * بانگ برزن بر سگت ، ره برگشا تا بيابم بر در خرگاه تو * حاجتى خواهم ز جود و جاه تو چون‌كه ترك از سطوت سگ عاجز است * اين اعوذ و اين فغان ناجايز است