گفت : نادر چيز مىجويى و ليك * غافل از حكم قضايى ، بين تو نيك
ناظر فرعى ، ز اصلى بىخبر * فرع ماييم ، اصل احكام قدر
چرخ گردان را قضا مكره « 1 » كند * صد عطارد را قضا ابله كند
تنگ گرداند جهان چاره را * آب گرداند حديد و خاره را
اى قرارى داده ره را گامگام * خام خامى ، خام خامى ، خام خام
چون بديدى گردش سنگ آسيا * آبِ جو را هم ببين آخر ، شها
خاك را ديدى برآمد بر هوا * در ميان خاك بنگر باد را
گفت حق ايوب را در مكرمت * من به هر موييت صبرى دادمت
هين به صبر خود مكن چندين نظر * صبر ديدى ، صبرگردان را نگر
چند بينى گردش دولاب را ؟ * سر برون كن ، هين ببين تيزاب را
تو همىگويى كه مىبينم و ليك * ديدِ آن را بس علامتهاست نيك
گردش كف را چو ديدى مختصر * حيرتت بايد ، به دريا درنگر
جبر و اختيار
مَر مُغى « 2 » را گفت مردى كاى فلان * هين مسلمان شو ، بباش از مؤمنان
گفت اگر خواهد خدا ، مؤمن شوم * ور فزايد فضل ، هم موقن شوم
گفت مىخواهد خدا ايمان تو * تا رهد از دست دوزخ جان تو
ليك نفس نحس وان شيطان زشت * مىكشندت سوى كفران و كنشت « 3 »
گفت اى منصف چو ايشان غالبند * يار او باشم كه باشد زورمند
يار آن تانم بدن كو غالب است * آن طرف افتم كه جاذب غالب است
چون خدا مىخواست از من صدق خفت * صدق او چه سود چون پيشش برفت ؟
هامش
( 1 ) - در نسخه قونيه : گمره .
( 2 ) - مغ : مؤبد زردشتى .
( 3 ) - كنشت : كنيسه ، عبادتگاه كافران .