مثل
در تك آب ار ببينى صورتى * عكس بيرون باشد آن نقش اى فتى
ليك تا آب از قذى « 1 » خالى شدن * تنقيه شرط است در جوى بدن
تا نماند تيرگى و خس در او * تا امين گردد ، نمايد عكس رو
جز گلآبه در تنت كو اى مقِل ؟ * آب صافى كن ز گل اى خصم دل
تو بر آنى هر دمى كز خواب و خور * خاكريزى اندر اين جو بيشتر
پس تو را باطن مصفى ناشده * خانه پر از ديو و نسناس و دده
كى شناسى گر خيالى سر كند * كز كدامين مكمنى سر برزند ؟
چون نباشد نور دل ، دل نيست آن * چون نباشد روح ، جز گل نيست آن
جو كه آبش هست ، جو خود آن بود * آدمى آن است ، كو را جان بود
اين نه مردانند اينها صورتند * مردهء نانند و كشتهء شهوتند
هين چه مىجويى بهسوى هر دكان
آن يكى با شمع برمىگشت روز * گرد بازارى دلش پرعشق و سوز
بو الفضولى گفت او را اى فلان * هين چه مىجويى بهسوى هر دكان ؟
هين چه مىگردى تو جويان با چراغ * در ميان روز روشن چيست لاغ ؟ « 2 »
گفت مىجويم به هر سو آدمى * كه بود حمّى از حيات آن دمى
گفت مردى با وى : اين بازار پر * مرد مانند آخر اى داناى حر
گفت خواهم مرد ، بر جادهء دو ره * در ره خشم و به هنگام شَرَه
وقت خشم و وقت شهوت مرد كو ؟ * طالب مردى دو آنم كو بكو
كو در اين دو حال مردى در جهان * تا فداى او كنم امروز جان ؟
هامش
( 1 ) - قذى : آلودگى ، كثافت .
( 2 ) - لاغ : شوخى .