تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 406

مساهمون:

ص٤٠٦

مثل

در تك آب ار ببينى صورتى * عكس بيرون باشد آن نقش اى فتى ليك تا آب از قذى « 1 » خالى شدن * تنقيه شرط است در جوى بدن تا نماند تيرگى و خس در او * تا امين گردد ، نمايد عكس رو جز گل‌آبه در تنت كو اى مقِل ؟ * آب صافى كن ز گل اى خصم دل تو بر آنى هر دمى كز خواب و خور * خاك‌ريزى اندر اين جو بيشتر پس تو را باطن مصفى ناشده * خانه پر از ديو و نسناس و دده كى شناسى گر خيالى سر كند * كز كدامين مكمنى سر برزند ؟ چون نباشد نور دل ، دل نيست آن * چون نباشد روح ، جز گل نيست آن جو كه آبش هست ، جو خود آن بود * آدمى آن است ، كو را جان بود اين نه مردانند اين‌ها صورتند * مردهء نانند و كشتهء شهوتند

هين چه مىجويى به‌سوى هر دكان

آن يكى با شمع برمىگشت روز * گرد بازارى دلش پرعشق و سوز بو الفضولى گفت او را اى فلان * هين چه مىجويى به‌سوى هر دكان ؟ هين چه مىگردى تو جويان با چراغ * در ميان روز روشن چيست لاغ ؟ « 2 » گفت مىجويم به هر سو آدمى * كه بود حمّى از حيات آن دمى گفت مردى با وى : اين بازار پر * مرد مانند آخر اى داناى حر گفت خواهم مرد ، بر جادهء دو ره * در ره خشم و به هنگام شَرَه وقت خشم و وقت شهوت مرد كو ؟ * طالب مردى دو آنم كو بكو كو در اين دو حال مردى در جهان * تا فداى او كنم امروز جان ؟
هامش
( 1 ) - قذى : آلودگى ، كثافت . ( 2 ) - لاغ : شوخى .