نشانههاى قابليت
نفس تو تا مست نُقل است و نبيد * دان كه روحت خوشهء غيبى نديد
كه علامات است زان ديدار نور * التجافى منگ مِن دار الغرور
مرغ كو بر آب شورى مىتند * آب شيرين را نديده است او مدد
بلكه تقليد است آن ايمان او * روى ايمان را نديده جان او
پس خطر باشد مقلّد را عظيم * از ره و رهزن ، ز شيطان رجيم
چون ببيند نور ، او ايمن شود * در مقام اصل ، او ساكن شود
تا كف دريا نيايد سوى خاك * كاصل او آمد ، بود در اصطكاك
خاكى است آن كف ، غريب است اندر آب * در غربى چاره نبود ز اضطراب
چونكه چشمش باز شد وان نقش خواند * ديو را بَر وى دگر دستى نماند
آن مقلّد صد دليل و صد بيان * در زبان دارد ، ندارد هيچ جان
چونكه گوينده ندارد جان و فر * گفت او را كى بود جان و ثمر ؟
مىكند گستاخ مردم را به راه * او به جان لرزانتر است از برگ كاه
پس حديثش گرچه بس بافر بود * در حديثش لرزه هم مضمر بود
شيخ نورانى ز ره آگه كند * با سخن هم نور را همره كند
جهد كن تا مست و نورانى شوى * تا حديثت را شود نور و روى
هرچه گويى باشد آن هم نور ناك * آسمان هرگز نبارد غير پاك
آسمان شو ، ابر شو ، باران ببار * ناودان بارش كند ، نبود به كار
آب اندر ناودان عاريتى است * آب اندر ابر و دريا فطرتى است
فكر و انديشه است مثل ناودان * وحى و مكشوف است مثل آسمان