تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 404

مساهمون:

ص٤٠٤
حاجب آتش بود بىواسطه * در دل آتش رود بىرابطه بىحجابى آب و فرزندان آب * پختگى ز آتش نيابند و خطاب واسطه ديگى بود يا تابه‌اى * همچو پا را در روش پاتابه‌اى پس فقير آن است كو بىواسطه است * شعله‌ها را با وجودش رابطه است پس دل عالم وى است زيرا كه تن * مىرسد از واسطهء اين دل به فن دل نباشد تن چه داند گفت‌وگو ؟ * دل نجويد تن چه داند جست‌وجو ؟ پس نظرگاه شعاع آن آهن است * پس نظرگاه خدا دل ، نه تن است باز اين دلهاى جزوى چون تن است * با دل صاحب‌دلى كو معدن است بس مثال و شرح خواهد اين كلام * ليك ترسم تا نلغزد وهم عام تا نگردد نيكويى ما بدى * اينكه گفتم هم نَبُد جز بىخودى پاى كج را كفش كج بهتر بود * مر گدا را دستكه « 1 » بر در بود

علم و معرفت بىقابليت حاصل نگردد

پس كلام پاك در دلهاى كور * مىنتابد مىرود تا اصل نور وان فسان ديو در دلهاى كج * مىرود چون كفش كج در پاى كج گرچه حكمت را به تكرار آورى * چون‌كه نااهلى ، شود از تو برى ور چه بنويسى ، نشانش مىكنى * ور چه مىلافى ، بيانش مىكنى او ز تو رو دركشد اى پرستيز * بندها را بگسلد بهر گريز ور نخوانى و ببيند سوز تو * علم باشد مرغ دست‌آموز تو
هامش
( 1 ) - دستكه : قدرت و دستارس .
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 404 | الفيض الكاشاني / مهدى انصارى