حاجب آتش بود بىواسطه * در دل آتش رود بىرابطه
بىحجابى آب و فرزندان آب * پختگى ز آتش نيابند و خطاب
واسطه ديگى بود يا تابهاى * همچو پا را در روش پاتابهاى
پس فقير آن است كو بىواسطه است * شعلهها را با وجودش رابطه است
پس دل عالم وى است زيرا كه تن * مىرسد از واسطهء اين دل به فن
دل نباشد تن چه داند گفتوگو ؟ * دل نجويد تن چه داند جستوجو ؟
پس نظرگاه شعاع آن آهن است * پس نظرگاه خدا دل ، نه تن است
باز اين دلهاى جزوى چون تن است * با دل صاحبدلى كو معدن است
بس مثال و شرح خواهد اين كلام * ليك ترسم تا نلغزد وهم عام
تا نگردد نيكويى ما بدى * اينكه گفتم هم نَبُد جز بىخودى
پاى كج را كفش كج بهتر بود * مر گدا را دستكه « 1 » بر در بود
علم و معرفت بىقابليت حاصل نگردد
پس كلام پاك در دلهاى كور * مىنتابد مىرود تا اصل نور
وان فسان ديو در دلهاى كج * مىرود چون كفش كج در پاى كج
گرچه حكمت را به تكرار آورى * چونكه نااهلى ، شود از تو برى
ور چه بنويسى ، نشانش مىكنى * ور چه مىلافى ، بيانش مىكنى
او ز تو رو دركشد اى پرستيز * بندها را بگسلد بهر گريز
ور نخوانى و ببيند سوز تو * علم باشد مرغ دستآموز تو
هامش
( 1 ) - دستكه : قدرت و دستارس .