دشمن آن باشد كزو آيد عذاب * مانع آيد لعل را از آفتاب
مانع خويشند جمله كافران * از شعاع جوهر پيغمبران
كى حجاب چشم آن فردند خلق ؟ * چشم خود را كور و كر كردند خلق
گر شود بيمار دشمن با طبيب * ور كند كودك عداوت با اديب
در حقيقت دشمن جان خودند * راه عقل و جان خود را مىزنند
گر تو را حق آفريند زشترو * هان مشو هم زشترو هم زشتخو
تو حسودى ، كز فلان من كمترم * چه فزايد كمترى در اخترم
خود حسد نقصان و عيبى ديگر است * بلكه از جمله كمىها بدتر است
آن بليس از ننگ و عار كمترى * خويش را افكند در صد ابترى
از حسد ، مىخواست تا بالا بود * خود چه بالا بلكه خونپالا بود
آن ابو جهل از محمّد ننگ داشت * از حسد خود را به بالا مىفراشت
بو الحكم نامش بد و بو جهل شد * اى بسا اهل حسد نااهل شد
من نديدم در جهانِ جستوجو * هيچ اهليت به از خوى نكو
هركه را باشد طمع الكن شود
صاف خواهى چشم عقل و سمع را * بر دران تو پردههاى طمع را
هركه را باشد طمع ، الكن شود * با طمع كى چشم دل روشن شود ؟
پيش چشم او خيال جاه و زر * همچنان باشد كه موى اندر بصر
جز مگر مستى كه از حق پُر بود * گرچه بدهى گنجها ، او حُر بود
هركه از ديدار برخوردار شد * اين جهان در چشم او مردار شد