تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 402

مساهمون:

ص٤٠٢
دشمن آن باشد كزو آيد عذاب * مانع آيد لعل را از آفتاب مانع خويشند جمله كافران * از شعاع جوهر پيغمبران كى حجاب چشم آن فردند خلق ؟ * چشم خود را كور و كر كردند خلق گر شود بيمار دشمن با طبيب * ور كند كودك عداوت با اديب در حقيقت دشمن جان خودند * راه عقل و جان خود را مىزنند گر تو را حق آفريند زشت‌رو * هان مشو هم زشت‌رو هم زشت‌خو تو حسودى ، كز فلان من كمترم * چه فزايد كمترى در اخترم خود حسد نقصان و عيبى ديگر است * بلكه از جمله كمىها بدتر است آن بليس از ننگ و عار كمترى * خويش را افكند در صد ابترى از حسد ، مىخواست تا بالا بود * خود چه بالا بلكه خون‌پالا بود آن ابو جهل از محمّد ننگ داشت * از حسد خود را به بالا مىفراشت بو الحكم نامش بد و بو جهل شد * اى بسا اهل حسد نااهل شد من نديدم در جهانِ جست‌وجو * هيچ اهليت به از خوى نكو

هركه را باشد طمع الكن شود

صاف خواهى چشم عقل و سمع را * بر دران تو پرده‌هاى طمع را هركه را باشد طمع ، الكن شود * با طمع كى چشم دل روشن شود ؟ پيش چشم او خيال جاه و زر * همچنان باشد كه موى اندر بصر جز مگر مستى كه از حق پُر بود * گرچه بدهى گنج‌ها ، او حُر بود هركه از ديدار برخوردار شد * اين جهان در چشم او مردار شد